تبليغاتX
بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟


ازدواج تلخ ترین حادثه یک عشق است


برچسب‌ها: ازدواج
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 12:35  توسط هملت  | 




این چه رسم و عادتی زشتیه که هر سال زمان روز زن/ مادر ، برای نشان دادن اهمین این مسئله کلی جک و اس ام اس در جهت تخریب و توهین به آقایون رد و بدل میشه
 
انگار هرچه توهین و افترا به آقایون غلظتش بیشتر بشه بیش از خود اهمیت دادن به مقام و منزلت زن برای خانمها اهمیت داره و لذت بخش تره براشون و این هم در کنار هزاران اخلاق بد زشتی هست که ما از سر بی فکری و تامل انجام می دهیم

با این همه روز زن / مادربر شما مبارک


برچسب‌ها: زن, مادر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 11:5  توسط هملت  | 


 برآن شدم تا در این حال و هوا پستی در زمینه دلایل و علل تغییر شغل بنگارم برای ثبت در آینده

تغییر حرفه و پیشه همیشه با استرس ها و امیدهایی همراه بوده است. استرس عدم موفقیت در سازمان جدید وامید از برای شروعی دوباره هراس از پذیرفته نشدن و امید برای حرکتی نو درخششی تازه

موضوع آنقدر ها هم که به نظرم می رسد ساده ، ممتنع و ساده انگارانه نیست

بدهیات :

 یکی از ابتدایی ترین و مهمترین نیازهای بشری خصوصا از برهه زمانیی که انسان از کوچ باز ایستاد و سرپناهی برای خویش  دست و پا کرد به دنبال حرفه و پیشه ای بود برای گذران ایام...

در شرایط کنونی  

آنهایی که شغلی ندارند و یا تازه کار به حساب می آیند  دست به دامان  دوست و آشنا شده یا صفحات  نیازمندی روزنامه ها را بالا و پایین می کنند و تلفن به دست مایوسانه دور آگهی ها خط کشیده و با هر پاسخ "نه" بیشتر روحشان خمیده می شود و امیدشان کمرنگ تر و یا سایت های اینترنتی را در می نوردند، حتی بعد از یافتن موقعیتی مناسب تازه اول راه هستند و با انواع مشکلات از قبیل نداشتن تجربه کاری، نداشتن ضامن، تخصص و مدرک های مختلف مواجه می شوند و بابت این نداشته ها فرصت ها را به آنهایی که دارند می بازند و از آنطرف اغلب آنهاییکه صاحب شغل و میز و حرفه ای هستند به دلایل عدیده از کار خود ناراضی هستند و در این میان هستند گروهی که صلاح را در ماندن و جنگیدن و تغییر شرایط همراه با امید برای اصلاح امور می بینند و گروهی صلاح خویش را در کوچ از سازمانی به سازمانی دیگر که گاهی عده ای در این نقل و انتقال امتیازی به کف می آورند و برای گروهی امتیاز از کف می رود.

مقاله ای می خواندم چند سال پیش در  Harvard business review  که اشاره کرده بود تعداد کمی از پرسنل شرکت ها صرفا به خاطر نارضایتی از میزان حقوق دریافتی راضی به ترک محل کارشان می شوند و این موید این نکته هست که حتما دلایل متقن دیگری باید وجود داشته باشد تا کسی راضی به تغییر شغل خود شود.

به نظر بنده و بسیاری از صاحب نظران(من و بقیه صاحب نظران) متاسفانه حلقه گمشده سازمان های امروزی ایرانی نداشتن مدیریت منابع انسانی علمی و قابل اتکاست هرچند که بسیاری از سازمان ها این برچسب را بر روی دپارتمان امور اداری خود نصب کرده اند ولی دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه...

برای شفاف شدن موضوع سعی کرده ام اعم دلایلی که منجر به تغییر شغل از ناحیه شخص و نه سازمان می شوند را لیست کنم

بعضی ازاین دلایل اصلی و بعضی فرعی هستند که باز با توجه به شرایط هر سازمان و بنا به روحیات هر فردی این گروه بندی می تواند جابه جا شوند.

·         عدم رضایت از حقوق دریافتی و عدم امکان افزایش آن

·         فاصله قابل توجه محل زندگی تا محل کار

·         عدم رابطه و درک صحیح بین فرد و مدیریت مافوق

·         خلق و خوی نامناسب مدیر مافوق

·         عدم تطابق تخصص فرد با زمینه کاری

·         امیدوار نبودن به آینده شغلی در محل کنونی

·         نگاه تبعیض آمیز بین پرسنل از سوی مدیریت

·         کم تجربه بودن مدیریت ارشد سازمان

·         سنتی اداره شدن سازمان حتی با ابزار و لوازم مدرن

·         عدم درک صحیح از کار گروهی

·         نبودن درک صحیح از مدیریت منابع انسانی

·         روشن نبون شرح وظایف، انتظارات، اختیارات و توقعات نابجا

·         آموزش محور نبودن سازمان

·         قائم به شخص بودن سازمان به مدیرعامل که منجر به عدم ابتکار و خلاقیت پرسنل می شود

·         نبود امکانات رفاهی و جانبی از قبیل ناهار، بیمه تکمیلی و غیره

·         نبودن آیتم های انگیزشی برای پرسنل

·         هم سطح نبودن نیروهای سازمان

·         حداقل میزان کار تیمی و گروهی در سازمان

·         نداشتن مدیریت ریسک بالاخص شناسایی ریسک های ناملموس

·         استفاده نکردن ازظرفیت های فکری و تجربی پرسنل

·         وجود بروکراسی پیچیده و غیر معقول

·         نداشتن برنامه ای اثر بخش جهت استمرار بخشیدن به حضور پرسنل و جذب نیروهای متخصص

·         عدم وجود سیستم ارزیابی مستمر پرسنل

·         عدم گردنش صحیح نخبگان در سازمان و عدم ارزش گزاری مناسب

·         آگاهی نداشتن پرسنل از اهداف و استراتژی های سازمان

·         تازه کار بودن قسمت اعظم پرسنل

·         سنگ اندازی همکاران

·         قدرت ریسک پذیری مدیرعامل

·         مشخص نبودن رویه ها و پروسه های کاری(مکتوب نبودن دستورالعمل های امورجاری)

·         رشد علف های هرز در سازمان

 

تعدادی از موارد فوق در طی زمان منجر به عدم رضایت درونی فرد می شود و انسان را به نقطه عزیمت می رساند حال آنسو نیز به همین راحتی ها نیست.

هر کدام از عوامل فوق خود علت و معلول موارد دیگری می تواند باشد و وقتی تعدادی از آنها کنار هم جمع می شوند سازمان به ورطه ناخوشایندی سوق پیدا می کند

دردسر های یافتن شغل جدید از به روز کردن رزومه و ارسال آن گرفته تا رفتن و نشستن روی صندلی روبروی منشی سازمان جدید برای پرکردن فرم استخدام، از نوشتن متن استعفا گرفته تا نگاه پرسنل و آشنایی با همکاران جدید، از اقناع دوست و آشنا گرفته تا خوگرفتن به محیط تازه،  از اضطراب های توانستن یا نتوانستن در سازمان جدید گرفته تا نگرانی بابت پذیرفته نشدن از سوی کلیت سازمان و احیانا کار بعدی و یا بیکاری حتی

شاید اولین سوالی که هر فردی باید از خود بپرسد این است که آیا به آن مرحله از عدم رضایت درونی رسیده ام که حالا می خواهم تغییر شغل بدهم و آیا آنقدر اعتماد به نفس و جسارت دارم که بتوانم کار بهتری از هر لحاظ بیابم که (خسر دنیا و الاخره)نشوم

مسئله دیگری که به نظرم ارزش پرداختن را دارد این است که با دانستن اینکه هیچ سازمانی بدون عیب و نقص نیست و نمی تواند از همه نظر باب میل شما باشد و از طرف دیگر ریسک های خاص خودش را نیز دارد که بعضی از آنها در بالا ذکر شد آیا باز هم می ارزد که این مخاطرات را به جان بخریم؟

خب اینها مسائل و دغدغه های کاملا شخصی هستند که گاها حتی نمی توان برای نزدیکان نیز توضیح و تفسیر نمود شرایطی که بر هر فرد در هر سازمان می گذرد منحصر به فرد و گاهی غیر قابل توصیف است.  

یکی دو تا مورد دیگر هم هستند که باید مورد مداقه قرار بگیرند. از جمله اینکه با توجه به اینکه بسیاری از اشخاص را دیده ام که از کار فعلیشان راضی نیستند اما حاضر به ترک آن نیز نیستند که شاید بتوان چند دلیل عمده برای آن نیز شاهد آورد.

-       عدم اعتماد به نفس کافی

-       نداشتن جسارت لازم

-       نداشته روحیه مواجه با شرایط جدید، نداشتن حال و حوصله

-       روزمرگی و ترس از تغییر

-       رکود فکری و نداشتن برنامه ای برای آینده

-       افزایش سن و به طبع آن کاهش قدرت ریسک پذیری و محافظه کار شدن

 

در این میان گاهی با خودت می اندیشی که هی تو اره من، دم دمی مزاج شدی و ثبات تصمیم گیری نداری که اینجوری به دنبال یه بهشت برین می گردی و تند و تند در این بیکاری مفرط بازار کار شغل عوض می کنی یا آدم اهل ریسک و پر دل و جراتی که دوست نداری فسیل پوسیده محافظه کاری و روزمرگی بشی. واقعیت اینه که خط بین این دو بسیار باریک و نا محسوسه

این مقال در پی ارزش گذاری نیست چه آنهایی که می مانند به هر دلیلی و چه آنهایی که صلاح خویش را در ترک سازمان و  تغییر می یابند به هر دلیلی

برای ترک هر سازمان نه دلتان بسوزد و نه قصد حال گیری از مدیریت آن را داشته باشید تنها به فکر مصالح و آینده خود باشید

از طرفی بد نیست هر از گاهی از خودمان بپرسیم که انتظارمان از خودمان چیست. اینجوری خیلی از مسائل و کلاف های سردرگمی که با خودمان داریم شاید ساده تر باز شوند

راستی برای 8 ماه غذای سرد هم بخوری عالمی دارد ها

و من همیشه با مهره سفید بازی می کنم

دوکاج ...

خلاصه اینکه باز در شرف تغییر این مهم  هستم

 


برچسب‌ها: شغل, تغییر شغل
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:28  توسط هملت  | 


قرار: مفهمومی انتزاعی که مراتب وجودی انسان را تعالی بخشد، صیقلی می کند

انگاره ای روح بخش، انتظاری شیرین، لحظاتی هیجان انگیز، چشمانی منتظر، نگاهای چرخان از سویی به سویی دیگر، صندلی خالی مقابل ، صفحه ساعت، حرکت کند ثانیه شمار، توقف زمان، چرخش در، تازه وارد، نگاهی مایوس، انتظاری کشنده، صفحه ساعت، صدای چرخش در، نگاهی تر، حس برتر، لحظه موعود، تپش قلب،  لب و دهان ،قند و نبات، گفت و شنود، تلاقی چشم ها، هجوم خون به مغز، سیال ذهن، التهاب، تشویش، اغتشاش ذهنی، صندلی مقابل، حجم نگاه، فوران خون به رگ، سرخی گونه ها، نفس های منقطع، واژگان، طوفان احساسات، نگاه ویرانگر، چرخش زمین، .......

قرار: واژه ای شعف آور، تسریع دهنده، گیج و مبهم از نتیجه،

قرار معمولا با برنامه انجام میشود، شرایط زمانی و مکانی آن از قبل برنامه ریزی می شود

قرار معمولا دو سو دارد خواهان و خوانده و اغلب هردو خواهان

قرار بهتر است در مکانی کنج و خلوت باشد بدور از هیاهو بدور از رفت و شد

همراه با قهوه ای تلخ

و نگاهی به نگاهش

نگاهی به لبانش

نگاهی به خطوطش

نگاهی به کاسه مغزش

به گونه ها

به حدقه چشمهایش

قرار هم می تواند مسیحای روح آدمهای افسرده دل این روزگار باشد

شروعی دوباره

آغازی نو

قرار آتشیست که گلستان می کند

قرار دمیست که جان می بخشد

به قرار با تو که فکر می کنم ده میلیارد سلول خاکستری مغزم شروع به فعالیت مضاعف می کنند

به قرارهای با تو که فکر می کنم ناخوداگاه ذهنم به تلاطم می افتد به جنب و جوش

قرار با تو یعنی زندگی دوباره یعنی امیدی نیروزا که مرا تا سر منزل چشمهایت با یک نفس می برد



برچسب‌ها: قرار, تو, شب مهتابی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 12:0  توسط هملت  | 


همیشه شروع کردن و پروراندن یه مطلب سخته

دیشب که دوباره همه اخبارتلویزیون پر بود از شکار هواپیمای بدون سرنشین رادار گریز فوق پیشرفته آمریکایی در یک جنگ الکترونیکی نامتقارن ناخداگاه یاد یه مطلبی افتادم.

جریان اسب تروا ( اسب تروجان) رو که خاطرتون هست

حال اگر از اول قرار بوده باشه که این هواپیما به دست ایران بیافته و طبق عادت معلوف که از خصلت ما ایرانیان است چنان جو گیر شویم و باد در غبغب بیاندازیم تو بوغ و کرنا کنیم و طبق برنامه از پیش طراحی شده آمریکایی ها آن را در امن ترین و حساس ترین مکان نگه داری کنیم آنوقت چه؟

یعنی کاری که این هواپیما از اول قرار بوده در آسمان انجام دهد و از خاک ایران و از حساس ترین مراکز امنیتی و هسته ای ایران جاسوسی کند با این روش به بهترین نحو ممکن این عملیات را به سرانجام می رساند. ایده ساده ولی خطرناکیست به همان سادگی که یونانیان بر دشمن خود پیروز شدند دقیقا در همان زمانی که آنها مشغول میگساری و شادمانی و عفلت بودند. تاکتیک ها و استراتژی ها از چند هزار سال قبل یکسان مانده است تنها ظاهرو قیافه آن عوض می شود.

یادمان باشد ویروس استاکس نت چه ماموریتی داشت هیچ گاه مشخص نشد که این ویروس چند سال در حال جاسوسی از سیستم های هسته ای ایران بوده و ما بعد از چند سال متوجه وجود آن شدیم.

 

ثانیا مگر این هواپیما به دنبال چه چیزی بوده که ماهوارهای بالای سرمان قادر به کشف آن نبوده اند ماهواره هایی که تا عمق چند صد متری زیر زمین را رصد می کنند. ساده لوحانه نیست اگر همه اخبار منتشر شده را بدون ذره ای تفکر قبول نماییم و در بازی تمجید و تعریف روزنامه ها، مقامات و سازمانهای ریز و درشت آمریکایی غرق شویم.

ساده لوحانه می نمایاند خیلی



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 9:39  توسط هملت  | 

میشود حتی در سی و سه سالگی هم دلت هوای پدر را بکند

میشود حتی باز گریه ات را فرو ببلعی

میشود باز بغض در حنجره مانده را با درد غورت بدهی

میشود و می گذرد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 0:2  توسط هملت  | 


همه اون رو می شناختن وقتی قصد رفتن به کوه می کرد وقتی میگفت که می خواد بره دیگه سنگ هم از آسمون پایین می امد میرفت چیزی نمی تونست جلوش بگیره صبح زود خودش بلند میشد و کوله ای را که شب قبل با وسواس مهیا کرده بود برمی داشت و تو تاریکی حول حوش 5 یا 5:30 میزد بیرون تا صبح اول وقت پای کوه باشه وقتی میخواست بره حتما میرفت وقتی میرفت میرفت و هیچ کس تو کوه ازش جلو نمی زد مگر موارد خاص وقتی می خواست بره میرفت و عصری خسته و خاکی برمیگشت همراه با ششی لبریز از هوای پاکیزه کوهستان حتی شده بود با دست شکسته هم رفته بود

رقته بود و تو طرح پاکسازی کوهستان هم شرکت کرده بود و کتاب هدیه گرفته بود

طرحی که هر دومین جمعه مهر هر سال برگزار میشه میرفت و اغلب تنها میرفت چون کسی معمولا حوصله نداشت هم پاش راه بیاد میرفت و لذت می برد

 

 

ولی چند صباحیست که عوض شده

خودش هم مطمئن نیست از قصدش از خواستنش مطمئن نیست که صبح حالش داره بلند بشه یا نه شک داره که می تونه از تشک جدا بشه یا خیر و همه گیر تو همین قدم اوله که اگر این قدم اول رو برداره دیگه تا قله راهی نمی مونه

یاد اون روزها به خیر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 17:20  توسط هملت  | 

مقدمه

سرعت لجام گسیخته زندگی مدرن در تمام لایه های پنهان و پیدای زندگی تاثیرات عمیق و گسترده ای را به جای گذاشته است شاید یکی از بارزترین آنها در دو سه دهه گذشته ظهور قارچ گونه فست فودها باشند که می توانتد سمبل سرعت زندگی و در عین حال نشان دهنده افت کیفیت آن را در ذهنهای خمود ما تداعی کنند.

مقدمه ای بیشتر


قصد پرداختن به مزایا یا معایب فست فود ها را ندارم بلکه نیتم مقدمه ای بود برای موضوع مهتری از این باب

لب تاب، موبایل، دوربین دیجیتال چند ده مگا پیکسلی، و هزاران قلم کالای دیگر که هر روز بر تنوع آنها و کیفیتشان افزوده میشود شما را دیوانه وار و بدون اختیار به سوی زندگیی مدرنتر و راحت تر سوق می دهند و شما هرچقدر هم که مقاومت از خودتان به نشان دهید نادانسته و ناخواسته  درچنان دام مبهم و تاریکی گرفتار آمده اید که به ناچار با این موج به سوی ناکجا آباد حرکت خواهید کرد تنها اگر سدی سر راه شما باشد همان  سد جیب شماست نه حق انتخاب که بدون اختیار از شما سلب شده است.

 این نیز مقدمه بود


پرداختن به اصل موضوعی که در ذهن دارم کار آسانی نیست شاید در آخر خود تصدیق کنید که سخت بوده است.  

به ابعاد زندگی امروزی که خوب نگاه  می کنی از روابط اجتماعی گرفته تا انجام فعالیت های کاری از حال و احوال ساده گرفته که اس ام اس و چت و ایمیل و در بهترین حالت تلفن که جای صله رحم را گرفته، همه و همه دست خوش تحولاتی عظیم، ژرف و در عین حال تاثیر گذاری شده اند. این مهم به خاطر روندی است که تا به اکنون به ما تحمیل شده اند و خودمان هم باورمان نمی شود که چه بر سرمان آمده است و غیر از این شرایط را نیز نمی توانیم متصور شویم غافل از اینکه تا همین چند سال پیش هیچ نیازی به این کالاهای و روشها نداشته ایم تنها اکنون روز به روز بیشتر وابسته می شویم.

 این نیز مقدمه بود


نمی شود و نمی توان پذیرفت که این مدرنیته در تمام لایه های ذهن و عقل و شعور و درک ما به صورت خودآگاه و ناخوداگاه لانه کرده باشد ولی در زندگی زناشویی، نوع و کیفیت روابط جنسی بین زن و شوهر تاثیری نگذاشته باشد. خوش خیالیست یا غلفت اگر به این نیاندیشه باشیم.

فشارهای کاری روزانه، درگیری های اجتماعی معمول، ترافیک سنگین هر روزه، دود و دم و آلودگی شدید هوا، اقساط پرداخت نشده، ولع سیری ناپذیر به خرید بیشتر، قبض های تلفن همراه؛ اخبار ناخوش سیاسی و اقتصادی، اخبار تلخ بین المللی، قسط و بدهی و درآمد بخور و نمیر و ثبت نام بچه ها و کنکور این یکی و دوچرخه آن یکی و غیره ذالک ....

همه اینها در کنار محدودیت های دیگر که هر خانواده به نوبه خود درگیر آن است باعث شده تا از کیفیت روابط زناشویی هم کاسته شود و هم از تعداد دفعات آن...

و این کمبود و کسری نیز اثرات و عواقب خاص خود را به همراه خواهد داشت که حتی به سرانجام های خطرناک نیز ممکن است بیانجامد. کیفیت روابط زناشویی نیز همانند کیفیت غذا در "فست فود ها" بی مزه، تکراری، خالی از لطف، سریع، راحت، بدون مقدمه و موخره که باید زود سر و ته آن را هم آورد تا کپه مرگمان را بگذاریم تا فردا از سرویس جا نمانیم.

وقتی زن و شوهر به دلیل تمام دلایل ذکر شده و نشده شب بعد از گذر از ترافیک مگسی و غیره آنقدر دیر به منزل میرسند که خیلی هنر کنند شام را دور هم باشند و بعد به آرامی می خزند زیر تلویزیون و تا بوقی از شب همراه با چشمانی سوزناک و پلکهایی سنگین به تماشای سریال و فیلم های بی سرو ته یا مدل های غربی جذاب می نشینند دیگر چه رمقی می ماند چه نایی یافت می شود برای دوش گرفتن و آماده شدن برای هم بستری برای ناز و نوازش، برای درآغوش گرفتن و بو کشیدن، برای دو کلمه حرف حساب دو کلمه دلبری و دو کلام حرف عشق

هر روز بر میزان کمبود خواب هایمان افزوده میشود از کیفیت کار روزانه و روابط اجتماعی بهتر کاسته به امید آخر هفته که همه را یکجا جبران کنیم غافل از اینکه حتی در بهترین حالت اگر ناغافل مهمانی جمعه ناهار خراب نشود و جایی هم دعوت نشوید حتی اگر تا لختی از لنگ ظهر کپه مرگتان را بگذارید باز جبران کسری خواب هفته را نمی کند.

اگر "فست فود ها" برای جسم ما زیان آور هستند اگر چت کردن های طولانی برای ساعد مچ و انگشتان ما مضرر حتما افت کیفیت هم بستری و هم آغوشی در کنار کاهش میزان دفعات آن برای روح و سلامت روان ما به غایت زیان آور و مضر می نمایانند و این مهم به خاطر نپرداختن متخصان امر از سر حیا، از سر نا آگاهی یا از سر دلسوزی خود آن را به زیر خاکستری سوق می دهد که هر از چند گاهی چنان شعله ای از آن بلند می شود که کسی را یارای مقابله با آن نیست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 11:3  توسط هملت  | 

 

تنهایی پرهیاهو

اثر : بهومیل هرابال (1914- 1997)

 ترجمه : پرویز دوائی

 

این کتاب هدیه ای از دوستی عزیز بود که با وقفه ای چند ماه به پایان رسید.

" سی و پنج سال است که درکار کاغذ باطله هستم و این قصه عاشقانه من است...."

سالها بود که از کتاب به طور جدی دور شده بودم منی که تا قبل از دانشگاه کتاب شام و ناهار من بود به یکباره به چنان حاشیه ای رانده شد که برگرداندن آن برای زمان طولانی به طول انجامید.

نه که هیچ کتابی در این سالها باز و بسته نشده باشد نه ولی آنطور که از خودت انتظار داری نبوده است

این کتاب کم حجم حدودا صد صفحه ای روایت عاشقانه عجیب و نادریست از کارگری که در یک زیرزمین متروکه و درگیر پر از موش بدون مرخصی در حال سپردن کتابهای ریز و درشت به دستگاه پرسی است تا با خمیر کردن آنها دوباره به کارخانه کاغذ سازی برگردانده شوند.

"تنهایی پرهیایو" مونولوگی غریب است از یک کارگرساده دستگاه پرس که با دو دوکمه سبز و قرمز آن زندگی می کند روایت گر تناقض آلود و ناشناخته ای در واژگان و مفاهیم این مونولوگ موج می زند کارگری که عاشق کتاب است و آثار فلاسفه، اندیشمندان و بزرگان را حتی به خوبی نقل قول می کند حالا کتابهای قدیمی با جلد های چرمی را حتی به این دستگاه می سپارد تا خمیر شوند.

"هانتا" شخصیت اصلی داستان ما حتی دو سه تنی از این کتاب ها را به خانه برده و در آنجا نگهداری می کند که حتی فضای خانه را هم در تسخیر خود در آورده و تنها باریکه ای راه باقی مانده است حتی اگر دوست و آشنایی به کتاب و مجله ای احتیاج داشته باشد برایش کنار می گذارد یا می فروشد.

خط روایی کتاب یکنواخت و ساکن بدون حادثه خاصی بدون نقطه اوج نه فرودی نه فرازی خسته کننده و حوصله سر بر می باشد ولی چیزی شما را به انتهای سوق می دهد

....هرابال به یقین بزرگترین نویسنده ای است که امروز در سرزمین چک داریم.               میلان کوندرا

پدرسالار بزرگان ادبیات قرن بیستم چک                                                                    لوس آنجلس تایمز

زیر و رو کننده! اثری فوق العاده و نویسنده ای خیره کننده                                                  گاردین

 

وقتی شما با این تعریف و تمجید ها از منابعی به این مستحکمی روبرو می شوید آنوقت نمی توانید کتاب را زمین بگذارید یا به راحتی از کنار آن بگذرید.

 

"هرابال در سال ۱۹۴۸ دکترای حقوق گرفت و ضمن تحصیل دوره‌هایی در سطح دانشگاهی در فلسفه ادبیات و تاریخ گذراند اما پس از تحصیل از مدرک و سابقهٔ تحصیلی‌اش هیچ استفاده‌ای نکرد و به قول خودش به یک سری مشاغل جنون‌آمیز از جمله سوزن بانی راه‌آهن و راهنمایی قطارها، نمایندهی بیمه، دست‌فروش دوره گردی، اسباب‌بازی، کارگر ذوب‌آهن و کار در کارگاه پرس کاغذ باطله پرداخت‌. هرابال در این دوره یک کارگر ـ روشن‌فکر بود. در جامعهٔ آن زمان چک کارگر ـ روشن‌فکر پدیده‌ای استثنایی محسوب نمی‌شد. بسیاری از روشن‌فکران استادان دانشگاه فلاسفه و هنرمندان در زمینه‌های متفاوت به اجبار یا اختیار مشاغلی چون کارگری ساختمان شیشه‌شویی، سوخت‌اندازی، رانندگی تاکسی و غیره را در پیش می‌گرفتند. آن‌چه در آثار هرابال به وضوح به چشم می‌خورد آشنایی خیره کننده هرابال با ظرایف شغل و زندگی این مشاغل است‌."

 

نگاه حاکی از افسوس، طعنه آمیز همراه با طنز اجتماعی تلخ گاهگاهی به چشم میخورد.

علاقه بی حد او به آبجو و هم نشینی با دختر کولی هم از موارد قابل ذکر در این تکگویی می باشد داستان روایت است از سالهای دهه 60 و 70 میلادی شهر پراگ.

بروز به یکباره تکنولوژی جدید که در قالب ظهور یک دستگاه پرس بزرگتر و مجهز تر نمایان می شود باعث هراس و دلواپسی او می شود نگاه هانتا به مرگ مادر و مرگ دایی نیز در خور توجه هست


خواندن آن همانند یک فنجان قهوه تلخ چسبید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 17:26  توسط هملت  | 


خوب که فکر می کنم می بینم که در پست قبلی خیلی هم صادق نبودم

خیلی هم راست نرفتم


بهتر که فکر می کنم می بینم که نه، گاهی اوقات شهامت گفتنش را ندارم

گاهی اوقات لب فرو می بندم و زبان در کام نگه می دارم و هیچ نمی گویم

گاهی اوقات نمی گویم تا نشنوم تا نبینم قیافه درهم و ابروهای در هم تنیده اش را

من به خودم هم دروغ گفتم


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 17:33  توسط هملت  | 


زبان را در دهان می چرخانم

بگویم

نگویم

این حرف درسته یا نه

ناراحت میشه ، نمیشه، میشه، نمیشه

باز زبان در دهان می چرخانم فکر می کنمف بگویم و دلخور شود خودم را سرزنش می کنم نگویم مورد سرزنش و شماتت دل قرار می گیرم!

باز زبان در دهان می چرخد ولی افاقه ای نمی کند

در نهایت هم نمی فهمم که گفتن این مطلب کار درستی هست یا خیر...


ولی باز می گویم و از گفتن خود دل شادم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 10:4  توسط هملت  | 


     فیلتر شدن سایتها توسط انواع و اقسام نهاد ها و سازمانهای داخلی یه طرف و یه مزه ای داره ولی از اون تلخ تر دیدن این پیامه که همچین رگهای آدم را ریش ریش می کنه همچین دلت می خواهد از ته دل بالا بیاری و گاهی از همه چیز منزجر می شی



our client does not have permission to get URL / from this server. (Client IP address: ----------------)

You are accessing this page from a forbidden country

گاهی چک و لغت از یه غریبه اینقدر تلخ و گزنده نیست که حس حقارتی اینچنینی

البته برای خیلی ها فرقی نمی کنه

برای بعضی دیگر هم که عاج نشین هستند باز فرقی نمی کند

آن مثل معرف پرسیدن مفهوم غذا از مردمان قاره ها و کشور های مختلف را شنیده اید که بله داستان ما هم اینچنین است

آری ای برادر

آری

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 9:5  توسط هملت  | 


  نمی دونم برنامه نود هفته گذشته را تماشا کردید یا خیر ولی همانند یک برنامه طنز خنده دارو بامزه بود. همانند یک کمدی کلاسیک، همانند کمدی های سوفوکل یا شکیپیر حتی، این طنز تلخ از رفتار ساده ی عامیانه و بی غل و غش بازیگران نابازیگر آن نشأت گرفته بود وقتی این مسئله تلخ تر خودش را عریان می کرد که درمی یافتید این خیل عظیم طرفداران پرشور تیم تراکتورسازی هرچه بیشتر و جدی تر بر مسائلی تاکید می کردند که حتی یک بچه 10 ساله هم به خیالی و واهی بودن آن پی می برد ولی سوال اینجاست که چرا این اوهام و خیالات تا به این حد تا به این عمق در ذهن و فکر و زندگی این مردمان نجیب و با فرهنگ ریشه دوانیده است.

همانند کمدی های چارلی چاپلین که می دانستی پشت این قهقه ای که سر می دهدی آیه ای تلخ و یاس آور نهفته است.

وقتی گزارش گر به میان تماشاچیان می رفت و نظر آنها را جویا می شد همه بر این نکته اذعان داشتند که این تیم پرطرفدارترین تیم اگر نه دومین پرطرفدارترین تیم بعد از منچستر یا رئال مادرید در دنیا هست نه سومی حتی و این به این معنی هست که رئال و منچستر بروند تکلیف خودشان را با خودشان مشخص کنند که کدام اول هستند چون که ما نهایت دوم هستیم ؛ در ابتدا فکر می کردی که خودشان به خنده دار بودن و مضحک بودن این نظر و عقیده واقف هستند ولی وقتی که جدیت و حدیت را در چهره برافروخته آنها می دیدی و عصبانیتشان را از نتیجه مسابقه اس ام اس هفته گذشته برنامه نود که چرا آنها رای نیاورده بودند آنگاه متوجه می شدی که خیر در نظر و عقیقده اشان راسخ هستند و به هیچ وجه شوخی در کار نیست، به نظر من نکته تلخ و گزنده این مسئله در همین جا نهفته است که چرا باید اینگونه دچار توهمی تاسف بار بشویم؟

آیا واقعا درک تفاوت و رابطه بین عدد و درصد اینقدر سخت و دشوار است که جمعیت هشتاد هزارنفری ورزشگاه را با کسب یازده درصدی از دو میلیون و هشتصد هزار نفری شرکت کننده در مسابقه اس ام اس مقایسه می کنند؟ چرا باید تصور کنیم که همه ایران باید از دو تیم مطرح و قدیمی آبی و قرمز گذشته و به این تیم رای بدهند و تمام اتفاقاتی طبیعی که به طور مساوی در تمام ایران افتاده بود را عمدی و برای کنار گذاشان بخش عمده ای از نظر آنها در نظر بگیرند؟

اگر بخوایم در سطحیترین لایه های موجود به این موضوع بنگریم همان که باید بخندیم و چند دقیقه ای را شاد از این موضوع سپری نماییم ولی اگر کمی جدی تر و عمیق تر در آن کنکاش نماییم شاید دربیابیم که این همه ریشه در چه چیز دارد.

به نظر نگارنده حقارت تحمیلی و عدم توجه به مسائل ریشه ای  کهنه چرکین قومی و نژادی در چند صد سال اخیر در کنار توهین ها و جک های تحقیر آمیز و جدی نگرفتن خواست های ریز و درشت به حق مردمی از سرزمینی با اصالت نهایتا به اینجا ختم می شود که حمایت و پشتیبانی از چیزی را سمبل پیشرفت و اعاده حیثیت تمام غرور از دست رفته خود می پندارند. ساده انگاریست که نتوان این خشم و کینه فروخفته را در چشمانشان ندید و همه چیز این اتفاقات را تنها به یک مسابقه اس ام اس و یک تیم تازه به لیک برتر فوتبال برگشته نسبت داد.

ساده انگاریست که نخواهیم بپذیریم که فرهنگ ما از ابعاد مختلف دچار انحطاط شده؛ نخواهیم بپذیریم که در کنار تمام خوبی هایی که از کنار هم آمدن نژادهای مختلف ممکن است نصیب ما شود به همان اندازه ممکن است محل اختلاف و نفاق و نزاع نیز شود

نخواهیم بپذیریم که باید به این تفاوت های فرهنگی و نژادی عمیقا و قلبا احترام بگذاریم و با نگاهی واقع بینانه و بدور از خود شیفتگی عمیقی که خرخرمان را سخت فرشده و فرهنگ سازی ریشه ای را شروع کنیم.



+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 11:6  توسط هملت  | 

طی قراری که با سرکار خانم دکتر بهاره آروین گذاشته بودیم قرار بر این بود که اگر نتیجه انتخابات آنطور که ایشان پیش بینی کرده بودند نشد و مهندس میر حسین برنده شد که ایشان کتاب هدیه بدهند ولی اگر آنطور که ایشان پیش بینی کرده بودند آقای احمدی نژاد برنده شد بازنده ها باید علل این شکست را در مقاله ای 300 کلمه نوشته و برای ایشان ارسال کنند.

بنابراین بنده نیز دست به قلم شدم و مقاله حاضر برای ایشان ارسال گردد.


االوعده وفا

خدمت سرکار خانم دکتر بهاره آروین

با سلام و عرض ادب

طبق قراری که گذاشته بودیم قرار بود در صورت انتخاب آقای احمدی نژاد کسانی که موافق پیش بینی شما نبودند مقاله ای 300 کلمه ای بنویسند.

به حضور تقدیم می گردد.

علل شکست اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم

طبق توافق و پیش شرطهای گذاشته شده از پرداخت به سه عامل پرهیز می گردد.

  پرواضح هست که برخلاف ادوار قبلی در این دوره اکثریت خاموشی وجود نداشت، نقش آقای خاتمی را هم چندان موثر در این شکست نمی بینم و در آخر بر این باور هستم که اگر تقلبی هم صورت گرفته باشد آنچنان تاثیر گذار نبوده که بخواهد موجبات تغییر سرنوشت انتخابات را فراهم کرده باشد.

بنابراین می بایست علل این شکست سهمگین و شوک برانگیز را در جای دیگری بیابیم

به باور بنده از فردای شبی که آقای احمدی نژاد در مقابل چشمان چند ده میلیون نفر بیننده داخلی و خارجی دست به افشاگری زد ایران وارد عرصه جدیدی ار تارخ معاصر خود شد.

آن شب را هیچگاه فراموش نخواهم کرد و می دانم از آن داستانهایی در آینده نقل جمع های خودمانی و می شود و حتی پدربزرگها هم برای نوه های خود تعریف می کنند و آنها را احتمالا ارجا می دهند به سایت هایی از جمله یوتوپ برای دیدن صحنه های واقعی آن، بله  چهارشنبه شب 13 خرداد 88 ساعت از ده و نیم گذشته بود که چند صد میلیون جفت چشم چنان به این صفحه عجیب غریب رنگی خیره شده بودند که حتی حاضر بودند هر صدایی را در اطراف خود در جا خفه کنند حتی اگر صدای نق نق و گریه زاری نوزادی باشد، آن شب برهنه ترین مناظره تاریخ ایران زمین از رسانه ملی از زبان رئیس جمهور قانونی بیش از هفتاد میلیون ایرانی در حال پخش شدن بود.

دهان های تا حلق نمایان باز بود و چشمان از حدقه درآمده نمی توانستند آن چه را که می دیدند و می شنیدند باور کنند، نام سرشناس ترین سیاستمدار ایرانی و به قولی ثروتمند ترین فرد حال حاظر ایران به عنوان یکی از مظاهر مفاسد اقتصادی از زبان به بیرون جهید و بهت و حیرت را به اوج خود رساند رقیب چنان غلفلگیر شده بود که کلمات به زور از دهانش خارج می شد، صدای ضربان تند و ناگهانی قلبش را می توانستی بشنوی.

باید اعتراف کنم که آن شب گمان می بردم که محمود احمدی نژاد با این حرکت ناشیانه خود دست به یک "خود کشی سیاسی" زده است و این به خاطر باوری بود که اردوگاه اصولگرایان از ظهور یکباره میرحسین و فزونی گرفتن شیب محبوبیت وی در بین آحاد مردم به ترس و لرزه افتاده بودند نشات گرفته است که آنها را مجاب به بازی "همه یا هیچ" کرده بود.

واقعیت آن است که نمی دانم و مطمئن نیستم که تصورم از ترس و لرز آنها در آن برهه زمانی به واقعیت نزدیک بود یا خیر ولی هرآنچه که بود مشخص شد که استراتژی درست و دقیقی را چنان ظریف طراحی کرده بودند که از پیروزی خود کاملا آگاه بوده گواه بنده هم نتیجه انتخابات به خاطر حس عمومی ضد هاشمی رفسنجانی هست که از آن به بعد در بین مردم بیشتر بروز کرد و همه اینها به خاطرتحلیل دقیق و درستی بود که از نفرت مردم نسبت به مفهموم "اشرافیگری" و ساختن بتی از هاشمی به عنوان سمبل آن کرده بودند هر چند که  این مهم از حلقه بسته مشاوران وی خیلی بعید به نظر می رسید

آنها عمیقا توده مردم را شناخته بودند و توانسته بودند با مکانیزمهای مختلفی به آنها نزدیک شده و خود را به عنوان ناجیان موعود و گوش شنوایی معرفی کنند که اگر جایگزین شوند تمام داشته های این چهار سالشان به باد فنا می رود جالب آنکه هرچه از جامعه شهری دور می شویم و به روستاهای دور افتاده تر می رویم این حس عمیق و رابطه تنگاتنگ بین مردم و دولت نهم بیشتر به چشم می آید و وقتی بخواهید با مردمان آن دیار همسخن شوید بالاجبار باید پای سخنان عوامانه و ساده انگارانه باشید که از زبان یک کشاورز یا یک روستایی بر می آید که دنیایی به جز تامین کود شیمیایی و سم و چند هکتار زمین زراعی نگرانی دیگری ندارند.

گذشته از سوالات و ابهامات عوامانه ریز و درشتی که طی چند روز گذشته ذهن تمام اصلاح طلبان و طرفدارانش را به خود جلب کرده بهتر است با فاصله گرفتن از آنها مسیر را برای رسیدن به شناختی دقیقتر و جامع نگرتر باز نگه داریم.

پس از این مقدمه نسبتا طولانی نقاط  قوت دولت نهم و نقاط ضعف اصلاح طلبان مورد کنکاش قرار میگیرد

نقاط قوت اصولگرایان

 -دوره چهارساله ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد

 -غلبه جامعه توده وار سنتی و کمترآگاه نسبت به قشر تحصیل کرده و روشنفکر

 -تبیین اصول گرایی برابر است با حفظ ارزشها و سنتها و ایستادگی در مقابل زیاده خواهی دشمنان و استکبار جهانی

 -باور پذیری اکثریت توده جامعه از اقدامات بی نظیر و بی همتای دولت نهم و عدالت خواهی آن در چهارسال گذشته

 -تبیین ایستادگی دولت نهم در مقابل رانت خواران و مفسدان اقتصادی

 -تحسین توده مردم عامی از شجاعت و جسارت در افشای نام هاشمی رفسنجانی و فرزندانش

 -دو دور سفرهای استانی دولت نهم و القای حس مردمی بودن آن و تمایز آن با دولت های قبلی

 -رسیدگی به نامه های مردمی سفرهای استانی و تخصیص وام های 50 و 100 هزارتومانی به همه آنها

 -در انحصار بودن رسانه ملی در دست دولت نهم

 -حمایت بی چون و چرای روزنامه های ایران، کیهان، و غیره

 -استقاده حد اکثری از تمام ظرفیت های و توانمندی های تشکیلاتی و رسانه ای

 -داشتن حمایت حداکثری مجلس

-حمایت تلویحی آقای خامنه ای به عنوان رهبر نظام و ولایت فقیه

 -خنثی بودن و یا مثبت جلوه دادن نقاط ضعف فاحش دولت نهم به عنوان پروژه تخریب از طرف مخالفان و مظلوم بودن دولت نهم در مقابل تهمت ها و هجوم انتقادها

 

نقاط ضعف جبهه اصلاح طلبان

 -در حداقل بودن قشر تحصیل کرده و روشنفکر جامعه و عدم تاثیر گذاری آنها بر توده بی اطلاع جامعه

 -القای مفهوم اصلاح طلبی برابر با بی بندو باری،عبور از خط قرمز های سنتی و دینی و پایین آوردن سر تعظیم در برابر دشمنان قسم خورده انقلاب و اسلام

 -نبودن تصویر روشن، دقیق، درست و تاثیر گذار از دو دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی

 -رودست خوردن و غافلگیر شدن اصلاح طلبان در مقابل استراتژی رسوایی دانه درشت های مفاسد اقتصادی و جسباندن آن به هاشمی رفسنجانی جهت استفاده از حس نتفر مردم از اشرافی گری وی در مناظره تلویزیونی

 -نداشتن زمان و فرصت کافی برای سفرهای استانی و عدم همراه شدن با مردم

 -نداشتن حمایت مجلس

 -ندانشتن استراتژی دقیق و حساب شده و کارآمد برای تاثیر گذاری بر اقشار مختلف مردم علی الخصوص روستا نشینان

 

مجموعه عواملی که در بالا ذکر شد می تواند به عنوان قسمتی از دلایل شکست سهمگین جبهه اصلاح طلبان در این دوره باشد که با توجه به آنها و تبدیل این تهدیدها به فرصت و استفاده بهینه از آن می توان چشم انداز روشنتری برای سیاست گذاری های انتخاباتی در سالهای آتی داشت.

نمی دانم 300 کلمه شد یا خیر!

با تشکر

3/4/88

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:53  توسط هملت  | 

تصور اینکه یک وبلاگ داری که چند ماه هست به روز نشده و باید فکری به حالش بکنی در این روزها چقدر زجر آور و عذاب آوره



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 18:11  توسط هملت  | 

سال 80 بود که تازه فارالتحصیل شده بودم بی کار و بی تجربه به صفحات نیازمندیهای همشهری چشم می دوختم و در لابلاهی خانه های کندویی آن به دنبال آگهی مرتبط ولی چه سود و حاصل که حدافل تجربه مورد لزوم 3 سال بود و کلی شرایط دیگه که یه آدمی مثل من چگونه میتوانست داشته باشد

از طرفی همه آن کسانی که در زمان دانشجویی قول داده بودند که "تو فقط درست را تمام کن بفیه اش بامن" به یکباره ناپدید شده بودند و خبری از آنها نبود

امرزو کار خوبی کردم و از خودم رازضی هستم

زمستان 80 بود که یکی از آشنایان گفت که برم شرکتشان و فرم استخدام پر کنم

خودش از قدیمی های آنجا بود و به خوش نامی و اخلاق نیکو شهره بود

بعد از پرکردن فرم مربوطه و مصاحبه با مدیر بازرگانی آنجا مشغول به کار  شدم

 ریسک کردن به خاطر فرصت دادن به یک آدم صفر کیلومتر و تازه کار که هیچی از هیچی نمی داند ریسک کمی نیست مخصوصا اگر که در یک شرکت خصوصی بزرگ باشد و با این کار قرار باشد که زحمات چند ساله ات به خطر بیافتد

از چند ماه قبل پرسیده بودم که روز تولد این عزیز کی هست گفته بودند که دوم اردیبهشت و می خواستم امروز را به طور غافلگیر کننده ای برایش عزیز بدارم

یک کارت تبریک و دوخط نوشته و یک جعبه شیرینی برایش فرستادم بابت قدر دانی هرچند کوچک

امیدوارم که خوشش آمده باشد و غافلگیر شده باشد

خیلی ممنون آقای سعید نیک بین که من را به دنیای کار و حرفه ام که اکنون نیز از آن راضی هستم و دوستش می دارم آشناکردی

ارادتمند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:32  توسط هملت  | 

آبان روزی بود از سال رفته،

ساعت حدودا 7:40 از چهار راه ولی عصر هجوم می آوردم به طرف خیابان جمهوری،  نرسیده به خیابان نوفل لوشاتو آن طرف خیابان حضور چند نفری زن توجهم را جلب کرد نزدیک تر شدم صفی متشکل از ده دوازده زن را دیدم که پشت وبترین مغازه ای جمع شده بودند تا نوبتشان شود و به داخل روند

مانده بودم که صبح به این زودی چیزی خیرات می کنند یا اینکه جنس کپنی اعلام کرده اند نزدیکتر که رفتم تابلوی بالای مغازه و نوشته روی شیشه آن همه چیز را برایم روشن کرد بله صف خرید س و ت ی ن بود.

مانده بودم که آیا قحطی در کار است که در این موقع روز باید صفی تشکیل شود برای همین آن شب به اخبار به دقت بیشتری توجه کردم تا اگر احیانا خبری در این زمینه هست از دست ندهم ولی هر چه بیشتر گوش دادم و دیدم کمتر خبری دز زمینه کمیاب شدن یا تحریم س و ت ی ن برای خانمها به گوشم خورد.

به این مطلب فکر کردم که باید شکری به جای آورد که این مقوله جزو لیست تحریم های آمریکا نیست وگرنه چه بلبشویی به پا میشد از تحریم آن

البته عکس زیر از همان فروشگاه در اسفند ماه گرفته شده است که چند خانم در صف ایستاده اند که به خوری در عکس نمایان نیست متاسفانه



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط هملت  | 

 

فلاش بک 2:

سیزدهم فروردین 1387

تو اتاق خواب آخری زیر پنجره ی که مشرف به پیاده رو هست و هر از چند گاهی شیشه ها از غرش رد شدن ماشین ها سخت به لرزه در می آیند به پشتی تکیه دادم و عمیقا به آینده و مخصوصا امسال فکر می کنم که چطور می بایست به پایان برسانم که در انتها از این یکسال راضی بوده و احساس خسران نکنم درواقع باید به این سوال پاسخ داد که چه کارهایی باید  بکنم  چگونه انجام بدهم و از کجا شروع کنم و به کجا آن را با پایان برسانم!

اینکه جبر زمانه و هزاران محدودیت موجود اجازه چه کارهایی را به آدمی میدهد و اجازه چه کاری را نیز از انسان سلب می کند

دسته ای کاغذ را زیر دستم می گذارم و با مداد شروع به سیاه کردن آن می کنم با برجای گذاشتن حروفی که یکی از پشت دیگری به دنبال هم قطار می شوند گاهی مکثی و گاهی توقفی از سر فکر و رویا

برنامه ریزی امسال بر اساس خواسته ها، چشم انداز های شخصی، اجتماعی اقتصادی نقش بسته شد

ازمیان هفت سرشاخه اصلی که در آن موقع خط خطی کردم آنهایی تحقق یافت که کمترین شانس را برایشان متصور بودم البته یکی از مهمترین علل عدم تحقق بقیه بر می گردد به راه افتادن عادل که پیش بینی نمی کردم اینطور از کارو زندگی بنده را مرخص کند که وقت خالی هم برای من نگذارد.  آماده شدن برای امتحان کارشناسی ارشد یکی از برنامه ها بود که بدینوسیله هرچه رسیده بودیم پنبه شد و ناخواسته دست ما را در پوست گردو گذاشت فعلا باید بشینیم و ببینیم که در آینده وقتی که از آب و گل در امد آیا می شود حرکتی کرد و قدمی در کسب علم و دانش برداشت یا خیر!

ولی از آنجایی که همیشه راهی بهتر نیز وجود دارد و همانطور که شما هم می دانید اگر مسیر و دری بسته شد می توان بر روی مسیرها و درهای  دیگر تمرکز کرد و آنها را به طور جدی تری در پیش گرفت به دین معنی که موضوع دیگری که تصور نمی کردم خیلی زمانی برایش داشته باشم به طور موثر تری به مرحله اجرا درآمد.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:52  توسط هملت  | 


عصر گاه روزی از روزهای مهر ماه 87 بود همین چند ماه پیش را می گویم

دیگه هوا داشت کم کم تاریک می شد که از شرکت زدم بیرون، ناهار خیلی نخورده بود از زمانش هم بیش از چند ساعتی می گذشت از همان قدمهای اول متوجه شدم که گشنم شده ولی چاره ای نبود تا به منزل برسم

همانطورکه از کنار خیابان جمهوری بعد از چهار راه استانبول در قسمت پایین پیاده رو رد می شدم مغازه ها و دکانهای مختلف را بی توجه پشت سر می گذاشتم و غرق در افکار مبهم و کج و کوله خودم بودم که  یهو حالتی غریب تمام وجودم را اشغال کرد و ذهنم را همانند مومی در خودش بلعید به خودم آمدم و دیدم که روحم از بدنم جدا گشته و به سمت عقب در حال خزیدن است بوی گس عجیب روغن سوخته و فلفل تند و ادویه هوش از سرهر کسی که تازه غدا خورده باشد هم میبرد چه برسد به آدم گشنه ای مثل من که نفهمیده بودم جوری به آنجا رسیده بودم، دیدم اگر دیر بجنبم روح مادر مرده دیگه از دست میرود و علی می ماند و حوضش به عقب برگشتم دیدم که روح بدبخت و فلک زده به هر جون کندی شده داره خودش می رسونه به سر در مغازه ای که بوی مسحور کننده ای از آن به بیرون شعله می کشید چند متری به عقب برگشتم تا ببیتم درون آن چه خبر است که دیدم قسمتی از شیشه مغازه با برچسبی پوشانده شده و شخصی پشت آن ایستاده و دستش در هوا می چرخد و بالا ، پایین ، جلو و عقب می رود و چیز درازی در دستش است خوب تر که دقت کردم ساندویچ فروشی را تشخیص دادم که آدمهایی در آن می لولیدند.

آنوقت بود که به روحم حق دادم که آنطور دیوانه وار بخواهد از کالبد خودش جدا شود و رد آن بوی گس را بگیرد و به پیش برود تا خواهش وجودش را از آن پر کند.

چاره ای نبود رفتم به طرف روحم خِرَش را گرفتم و کشان کشان به دنبال خودم کشیدم وبه زور به کالبد خالی از روحم تزریقش کردم و به راه خودم تا منزل به امید مفری برای رهایی از این همه درد جانکاه ادامه دادم

سخت و طاقت فرسا بود


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:40  توسط هملت  | 


تفریحی به نام راهپیمایی!؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:54  توسط هملت  | 

http://www.axprint.com/Signup/?IN=36662TB