تبليغاتX
بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

طی قراری که با سرکار خانم دکتر بهاره آروین گذاشته بودیم قرار بر این بود که اگر نتیجه انتخابات آنطور که ایشان پیش بینی کرده بودند نشد و مهندس میر حسین برنده شد که ایشان کتاب هدیه بدهند ولی اگر آنطور که ایشان پیش بینی کرده بودند آقای احمدی نژاد برنده شد بازنده ها باید علل این شکست را در مقاله ای 300 کلمه نوشته و برای ایشان ارسال کنند.

بنابراین بنده نیز دست به قلم شدم و مقاله حاضر برای ایشان ارسال گردد.


االوعده وفا

خدمت سرکار خانم دکتر بهاره آروین

با سلام و عرض ادب

طبق قراری که گذاشته بودیم قرار بود در صورت انتخاب آقای احمدی نژاد کسانی که موافق پیش بینی شما نبودند مقاله ای 300 کلمه ای بنویسند.

به حضور تقدیم می گردد.

علل شکست اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم

طبق توافق و پیش شرطهای گذاشته شده از پرداخت به سه عامل پرهیز می گردد.

  پرواضح هست که برخلاف ادوار قبلی در این دوره اکثریت خاموشی وجود نداشت، نقش آقای خاتمی را هم چندان موثر در این شکست نمی بینم و در آخر بر این باور هستم که اگر تقلبی هم صورت گرفته باشد آنچنان تاثیر گذار نبوده که بخواهد موجبات تغییر سرنوشت انتخابات را فراهم کرده باشد.

بنابراین می بایست علل این شکست سهمگین و شوک برانگیز را در جای دیگری بیابیم

به باور بنده از فردای شبی که آقای احمدی نژاد در مقابل چشمان چند ده میلیون نفر بیننده داخلی و خارجی دست به افشاگری زد ایران وارد عرصه جدیدی ار تارخ معاصر خود شد.

آن شب را هیچگاه فراموش نخواهم کرد و می دانم از آن داستانهایی در آینده نقل جمع های خودمانی و می شود و حتی پدربزرگها هم برای نوه های خود تعریف می کنند و آنها را احتمالا ارجا می دهند به سایت هایی از جمله یوتوپ برای دیدن صحنه های واقعی آن، بله  چهارشنبه شب 13 خرداد 88 ساعت از ده و نیم گذشته بود که چند صد میلیون جفت چشم چنان به این صفحه عجیب غریب رنگی خیره شده بودند که حتی حاضر بودند هر صدایی را در اطراف خود در جا خفه کنند حتی اگر صدای نق نق و گریه زاری نوزادی باشد، آن شب برهنه ترین مناظره تاریخ ایران زمین از رسانه ملی از زبان رئیس جمهور قانونی بیش از هفتاد میلیون ایرانی در حال پخش شدن بود.

دهان های تا حلق نمایان باز بود و چشمان از حدقه درآمده نمی توانستند آن چه را که می دیدند و می شنیدند باور کنند، نام سرشناس ترین سیاستمدار ایرانی و به قولی ثروتمند ترین فرد حال حاظر ایران به عنوان یکی از مظاهر مفاسد اقتصادی از زبان به بیرون جهید و بهت و حیرت را به اوج خود رساند رقیب چنان غلفلگیر شده بود که کلمات به زور از دهانش خارج می شد، صدای ضربان تند و ناگهانی قلبش را می توانستی بشنوی.

باید اعتراف کنم که آن شب گمان می بردم که محمود احمدی نژاد با این حرکت ناشیانه خود دست به یک "خود کشی سیاسی" زده است و این به خاطر باوری بود که اردوگاه اصولگرایان از ظهور یکباره میرحسین و فزونی گرفتن شیب محبوبیت وی در بین آحاد مردم به ترس و لرزه افتاده بودند نشات گرفته است که آنها را مجاب به بازی "همه یا هیچ" کرده بود.

واقعیت آن است که نمی دانم و مطمئن نیستم که تصورم از ترس و لرز آنها در آن برهه زمانی به واقعیت نزدیک بود یا خیر ولی هرآنچه که بود مشخص شد که استراتژی درست و دقیقی را چنان ظریف طراحی کرده بودند که از پیروزی خود کاملا آگاه بوده گواه بنده هم نتیجه انتخابات به خاطر حس عمومی ضد هاشمی رفسنجانی هست که از آن به بعد در بین مردم بیشتر بروز کرد و همه اینها به خاطرتحلیل دقیق و درستی بود که از نفرت مردم نسبت به مفهموم "اشرافیگری" و ساختن بتی از هاشمی به عنوان سمبل آن کرده بودند هر چند که  این مهم از حلقه بسته مشاوران وی خیلی بعید به نظر می رسید

آنها عمیقا توده مردم را شناخته بودند و توانسته بودند با مکانیزمهای مختلفی به آنها نزدیک شده و خود را به عنوان ناجیان موعود و گوش شنوایی معرفی کنند که اگر جایگزین شوند تمام داشته های این چهار سالشان به باد فنا می رود جالب آنکه هرچه از جامعه شهری دور می شویم و به روستاهای دور افتاده تر می رویم این حس عمیق و رابطه تنگاتنگ بین مردم و دولت نهم بیشتر به چشم می آید و وقتی بخواهید با مردمان آن دیار همسخن شوید بالاجبار باید پای سخنان عوام فریبانه چندش آور و تهوع زایی باشید که از زبان یک کشاورز یا یک روستایی بر می آید که دنیایی به جز تامین کود شیمیایی و سم و چند هکتار زمین زراعی نگرانی دیگری ندارند.

گذشته از سوالات و ابهامات عوامانه ریز و درشتی که طی چند روز گذشته ذهن تمام اصلاح طلبان و طرفدارانش را به خود جلب کرده بهتر است با فاصله گرفتن از آنها مسیر را برای رسیدن به شناختی دقیقتر و جامع نگرتر باز نگه داریم.

پس از این مقدمه نسبتا طولانی نقاط  قوت دولت نهم و نقاط ضعف اصلاح طلبان مورد کنکاش قرار میگیرد

نقاط قوت اصولگرایان

 -دوره چهارساله ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد

 -غلبه جامعه توده وار سنتی و کمترآگاه نسبت به قشر تحصیل کرده و روشنفکر

 -تبیین اصول گرایی برابر است با حفظ ارزشها و سنتها و ایستادگی در مقابل زیاده خواهی دشمنان و استکبار جهانی

 -باور پذیری اکثریت توده جامعه از اقدامات بی نظیر و بی همتای دولت نهم و عدالت خواهی آن در چهارسال گذشته

 -تبیین ایستادگی دولت نهم در مقابل رانت خواران و مفسدان اقتصادی

 -تحسین توده مردم عامی از شجاعت و جسارت در افشای نام هاشمی رفسنجانی و فرزندانش

 -دو دور سفرهای استانی دولت نهم و القای حس مردمی بودن آن و تمایز آن با دولت های قبلی

 -رسیدگی به نامه های مردمی سفرهای استانی و تخصیص وام های 50 و 100 هزارتومانی به همه آنها

 -در انحصار بودن رسانه ملی در دست دولت نهم

 -حمایت بی چون و چرای روزنامه های ایران، کیهان، و غیره

 -استقاده حد اکثری از تمام ظرفیت های و توانمندی های تشکیلاتی و رسانه ای

 -داشتن حمایت حداکثری مجلس

-حمایت تلویحی آقای خامنه ای به عنوان رهبر نظام و ولایت فقیه

 -خنثی بودن و یا مثبت جلوه دادن نقاط ضعف فاحش دولت نهم به عنوان پروژه تخریب از طرف مخالفان و مظلوم بودن دولت نهم در مقابل تهمت ها و هجوم انتقادها

 

نقاط ضعف جبهه اصلاح طلبان

 -در حداقل بودن قشر تحصیل کرده و روشنفکر جامعه و عدم تاثیر گذاری آنها بر توده بی اطلاع جامعه

 -القای مفهوم اصلاح طلبی برابر با بی بندو باری،عبور از خط قرمز های سنتی و دینی و پایین آوردن سر تعظیم در برابر دشمنان قسم خورده انقلاب و اسلام

 -نبودن تصویر روشن، دقیق، درست و تاثیر گذار از دو دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی

 -رودست خوردن و غافلگیر شدن اصلاح طلبان در مقابل استراتژی رسوایی دانه درشت های مفاسد اقتصادی و جسباندن آن به هاشمی رفسنجانی جهت استفاده از حس نتفر مردم از اشرافی گری وی در مناظره تلویزیونی

 -نداشتن زمان و فرصت کافی برای سفرهای استانی و عدم همراه شدن با مردم

 -نداشتن حمایت مجلس

 -ندانشتن استراتژی دقیق و حساب شده و کارآمد برای تاثیر گذاری بر اقشار مختلف مردم علی الخصوص روستا نشینان

 

مجموعه عواملی که در بالا ذکر شد می تواند به عنوان قسمتی از دلایل شکست سهمگین جبهه اصلاح طلبان در این دوره باشد که با توجه به آنها و تبدیل این تهدیدها به فرصت و استفاده بهینه از آن می توان چشم انداز روشنتری برای سیاست گذاری های انتخاباتی در سالهای آتی داشت.

نمی دانم 300 کلمه شد یا خیر!

با تشکر

3/4/88

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:53  توسط هملت  | 

تصور اینکه یک وبلاگ داری که چند ماه هست به روز نشده و باید فکری به حالش بکنی در این روزها چقدر زجر آور و عذاب آوره



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 18:11  توسط هملت  | 

سال 80 بود که تازه فارالتحصیل شده بودم بی کار و بی تجربه به صفحات نیازمندیهای همشهری چشم می دوختم و در لابلاهی خانه های کندویی آن به دنبال آگهی مرتبط ولی چه سود و حاصل که حدافل تجربه مورد لزوم 3 سال بود و کلی شرایط دیگه که یه آدمی مثل من چگونه میتوانست داشته باشد

از طرفی همه آن کسانی که در زمان دانشجویی قول داده بودند که "تو فقط درست را تمام کن بفیه اش بامن" به یکباره ناپدید شده بودند و خبری از آنها نبود

امرزو کار خوبی کردم و از خودم رازضی هستم

زمستان 80 بود که یکی از آشنایان گفت که برم شرکتشان و فرم استخدام پر کنم

خودش از قدیمی های آنجا بود و به خوش نامی و اخلاق نیکو شهره بود

بعد از پرکردن فرم مربوطه و مصاحبه با مدیر بازرگانی آنجا مشغول به کار  شدم

 ریسک کردن به خاطر فرصت دادن به یک آدم صفر کیلومتر و تازه کار که هیچی از هیچی نمی داند ریسک کمی نیست مخصوصا اگر که در یک شرکت خصوصی بزرگ باشد و با این کار قرار باشد که زحمات چند ساله ات به خطر بیافتد

از چند ماه قبل پرسیده بودم که روز تولد این عزیز کی هست گفته بودند که دوم اردیبهشت و می خواستم امروز را به طور غافلگیر کننده ای برایش عزیز بدارم

یک کارت تبریک و دوخط نوشته و یک جعبه شیرینی برایش فرستادم بابت قدر دانی هرچند کوچک

امیدوارم که خوشش آمده باشد و غافلگیر شده باشد

خیلی ممنون آقای سعید نیک بین که من را به دنیای کار و حرفه ام که اکنون نیز از آن راضی هستم و دوستش می دارم آشناکردی

ارادتمند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:32  توسط هملت  | 

آبان روزی بود از سال رفته،

ساعت حدودا 7:40 از چهار راه ولی عصر هجوم می آوردم به طرف خیابان جمهوری،  نرسیده به خیابان نوفل لوشاتو آن طرف خیابان حضور چند نفری زن توجهم را جلب کرد نزدیک تر شدم صفی متشکل از ده دوازده زن را دیدم که پشت وبترین مغازه ای جمع شده بودند تا نوبتشان شود و به داخل روند

مانده بودم که صبح به این زودی چیزی خیرات می کنند یا اینکه جنس کپنی اعلام کرده اند نزدیکتر که رفتم تابلوی بالای مغازه و نوشته روی شیشه آن همه چیز را برایم روشن کرد بله صف خرید س و ت ی ن بود.

مانده بودم که آیا قحطی در کار است که در این موقع روز باید صفی تشکیل شود برای همین آن شب به اخبار به دقت بیشتری توجه کردم تا اگر احیانا خبری در این زمینه هست از دست ندهم ولی هر چه بیشتر گوش دادم و دیدم کمتر خبری دز زمینه کمیاب شدن یا تحریم س و ت ی ن برای خانمها به گوشم خورد.

به این مطلب فکر کردم که باید شکری به جای آورد که این مقوله جزو لیست تحریم های آمریکا نیست وگرنه چه بلبشویی به پا میشد از تحریم آن

البته عکس زیر از همان فروشگاه در اسفند ماه گرفته شده است که چند خانم در صف ایستاده اند که به خوری در عکس نمایان نیست متاسفانه



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط هملت  | 

 

فلاش بک 2:

سیزدهم فروردین 1387

تو اتاق خواب آخری زیر پنجره ی که مشرف به پیاده رو هست و هر از چند گاهی شیشه ها از غرش رد شدن ماشین ها سخت به لرزه در می آیند به پشتی تکیه دادم و عمیقا به آینده و مخصوصا امسال فکر می کنم که چطور می بایست به پایان برسانم که در انتها از این یکسال راضی بوده و احساس خسران نکنم درواقع باید به این سوال پاسخ داد که چه کارهایی باید  بکنم  چگونه انجام بدهم و از کجا شروع کنم و به کجا آن را با پایان برسانم!

اینکه جبر زمانه و هزاران محدودیت موجود اجازه چه کارهایی را به آدمی میدهد و اجازه چه کاری را نیز از انسان سلب می کند

دسته ای کاغذ را زیر دستم می گذارم و با مداد شروع به سیاه کردن آن می کنم با برجای گذاشتن حروفی که یکی از پشت دیگری به دنبال هم قطار می شوند گاهی مکثی و گاهی توقفی از سر فکر و رویا

برنامه ریزی امسال بر اساس خواسته ها، چشم انداز های شخصی، اجتماعی اقتصادی نقش بسته شد

ازمیان هفت سرشاخه اصلی که در آن موقع خط خطی کردم آنهایی تحقق یافت که کمترین شانس را برایشان متصور بودم البته یکی از مهمترین علل عدم تحقق بقیه بر می گردد به راه افتادن عادل که پیش بینی نمی کردم اینطور از کارو زندگی بنده را مرخص کند که وقت خالی هم برای من نگذارد.  آماده شدن برای امتحان کارشناسی ارشد یکی از برنامه ها بود که بدینوسیله هرچه رسیده بودیم پنبه شد و ناخواسته دست ما را در پوست گردو گذاشت فعلا باید بشینیم و ببینیم که در آینده وقتی که از آب و گل در امد آیا می شود حرکتی کرد و قدمی در کسب علم و دانش برداشت یا خیر!

ولی از آنجایی که همیشه راهی بهتر نیز وجود دارد و همانطور که شما هم می دانید اگر مسیر و دری بسته شد می توان بر روی مسیرها و درهای  دیگر تمرکز کرد و آنها را به طور جدی تری در پیش گرفت به دین معنی که موضوع دیگری که تصور نمی کردم خیلی زمانی برایش داشته باشم به طور موثر تری به مرحله اجرا درآمد.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:52  توسط هملت  | 


عصر گاه روزی از روزهای مهر ماه 87 بود همین چند ماه پیش را می گویم

دیگه هوا داشت کم کم تاریک می شد که از شرکت زدم بیرون، ناهار خیلی نخورده بود از زمانش هم بیش از چند ساعتی می گذشت از همان قدمهای اول متوجه شدم که گشنم شده ولی چاره ای نبود تا به منزل برسم

همانطورکه از کنار خیابان جمهوری بعد از چهار راه استانبول در قسمت پایین پیاده رو رد می شدم مغازه ها و دکانهای مختلف را بی توجه پشت سر می گذاشتم و غرق در افکار مبهم و کج و کوله خودم بودم که  یهو حالتی غریب تمام وجودم را اشغال کرد و ذهنم را همانند مومی در خودش بلعید به خودم آمدم و دیدم که روحم از بدنم جدا گشته و به سمت عقب در حال خزیدن است بوی گس عجیب روغن سوخته و فلفل تند و ادویه هوش از سرهر کسی که تازه غدا خورده باشد هم میبرد چه برسد به آدم گشنه ای مثل من که نفهمیده بودم جوری به آنجا رسیده بودم، دیدم اگر دیر بجنبم روح مادر مرده دیگه از دست میرود و علی می ماند و حوضش به عقب برگشتم دیدم که روح بدبخت و فلک زده به هر جون کندی شده داره خودش می رسونه به سر در مغازه ای که بوی مسحور کننده ای از آن به بیرون شعله می کشید چند متری به عقب برگشتم تا ببیتم درون آن چه خبر است که دیدم قسمتی از شیشه مغازه با برچسبی پوشانده شده و شخصی پشت آن ایستاده و دستش در هوا می چرخد و بالا ، پایین ، جلو و عقب می رود و چیز درازی در دستش است خوب تر که دقت کردم ساندویچ فروشی را تشخیص دادم که آدمهایی در آن می لولیدند.

آنوقت بود که به روحم حق دادم که آنطور دیوانه وار بخواهد از کالبد خودش جدا شود و رد آن بوی گس را بگیرد و به پیش برود تا خواهش وجودش را از آن پر کند.

چاره ای نبود رفتم به طرف روحم خِرَش را گرفتم و کشان کشان به دنبال خودم کشیدم وبه زور به کالبد خالی از روحم تزریقش کردم و به راه خودم تا منزل به امید مفری برای رهایی از این همه درد جانکاه ادامه دادم

سخت و طاقت فرسا بود


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:40  توسط هملت  | 


تفریحی به نام راهپیمایی!؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:54  توسط هملت  | 


این مطلب را برای ماهنامه اقتصاد ایران فرستادم که محبت کردند و چاپ ننمودند!

 

دوستان محفلی،

 

 شنیدن گزارشات فصلی اقتصادی شیرین رئیس جمهور محبوبمان در تلویزیون که به دوربین زل می زنند و می فرمایند که قیمتها سیر نزولی دارند (توجه کنید که نمی فرمایند مثلا شیب صعود کاهش پیدا کرده است) آدمی را به این فکر می اندازد که آیا ما در یک شهر و کشور زندگی می کنیم؟ آنگاه یاد گفته ژوزف گوبلز می افتم!

 می فرمایند که قسمتی از تورم به دولت های گذشته بر می گردد که درست است و مازاد آن هم وارداتی است (البته افزایش حاملهای انرژی و افزایش بهای غدا و تولیدات کشاورزی در جهان نیز وجهه خوبی به استدلال ایشان بخشیده)ولی یکی نیست بپرسد که چرا چنین افزایش افسارگسیخته ای در تورم را تنها ما و یکی دوکشور هم مسلک دیگر مثل خودمان فقط تجربه می کنیم!؟

 ایشان فرمودند که از یکسال و نیم گذشته با رصد مسائل آمریکا، ورشکستگیهای نظام سرمایه داری را پیش بینی می کردند، فرمودند که نخواهند گذاشت تا این اوبامای سیاه پوست به ریاست جمهوری برسه، در ایتالیا به خبرنگاران فرمودند که اطلاع دارند که اسرائیل به زودی از بین می رود، در مورد بمبگذاری در هند فرمودند که اطلاع دارند که در چین هم قرار هست چنین بمب گذاریهایی اتفاق بیافتد، سوال اینجاست که با این دانشی ماوراء طبیعه که ایشان دارند چطور پیش بینی کرده بودند که نفت به بشکه ای 200 دلار میرسه، اگر دچار هزیان نشده بودیم آنوقت شاید این سه سال گذشته را که در تاریخ ایران از نظر کسب درآمد نفتی بی نظیر بود به این راحتی از دست نمی دادیم و چاره ای برای وقتی که نفت به حدود سی دلار رسید می کردیم و می دانستیم چه خاکی برسرمان بریزیم!

وقتی در تلویزیون از بحران غرب سخن به میان می آید چهار ستون بدن انسان شروع می کند به لرزیدن که الان چه ها می شود و همه آنجا دارند همدیگر را می درند و چه و چه ولی وقتی فاجعه بحران برای شما چهره جدیدی پیدا می کند که نخست وزیز یا صدراعظم در برابر مردم حاضر شده و اعلام می کند که سال دیگر سال سختی در پیش خواهیم داشت (حالا فکر می کنید چرا) ادامه می دهد که متاسفانه سال آینده رشد اقتصادی مثلا 4 دهم درصد از پیش بینی که قبلا شده یا از روند کنونی کمتر خواهد شد، این چیزی بود که نخست وزیر فرانسه به زبان آورد و همتای آلمانیش نیز از کاهش 8 دهم درصدی رشد اقتصادی و همتای انگلیسی از کاهش 5 دهم درصدی(به نقل از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران)، به اعداد خوب توجه کنید صحبت از چند دهم درصد است نه چند درصد، اینجاست که به صحبت های امیدوار کننده اقای احمدی نژاد مبنی بر اداره کشود با نفت 5 دلاری هم امیدوارم می شویم و مرز روراست بودن و با مردم شریک شدن را در کنار پوپولیسم و عوام فریبی می گذاریم، وقتی در جوامع دیگر بالا پایین شدن چند دهم درصد قابل پیش بینی، شناسایی، علت یابی و اظهار صریح از طرف دولت مردان است یادمان می افتد که بالا پایین شدن چند ده درصدی تورم، بیکاری و فقر دل هیچ مسئولی را نمی لرزاند.

رئیس جمهور محبوبمان در جدید ترین اظهار نظر که هوش از سر هر عاقلی می رباید در پاسخ خبرنگاری فرمودند(نقل به مضمون) که ما پدیده ای به نام فرار مغز ها نداریم و همه ایرانیان در مسیر تعالی انسان و بشریت هر جا که باشند قدم برداشته و قلبشان برای ایران می تپد، بهتر از این نمی شد مسئله ای به این مهمی را ماست مالی کرد و صورت مسئله را به فجیع ترین وضع ممکن به لجن کشید!

 از آنجایی که مجله اقتصاد ایران نماینده مجله اکونومیست هست ولی کمترین رفرسن و مقاله ای از اکونومیست ترجمه و چاب می شود!؟

 جدیدا بر تعداد صفحات تبلیغاتی افزوده شده که به طبع از کیفیت و کمیت مقالات مجله کم کرده است.


                                               با تشکر

                                                هلمت


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:57  توسط هملت  | 


     در اخبار آمده بود که دیشب یعنی دوشنبه 14 بهمن 87 نهصد طرح به صورت نمادین افتتاح گردید؟!

دیگر اینکه استانداران محترم با ذکر ارقام کیلومتر شمار ماشین خود به تشریح تعداد طرحهای در حال اجرا و اجرا شده در دولت مردم گرا و خدمتگذار نهم مشغول بودند و کمتر موردی یافت می شد که ارقام ذکر شده زیر هزار باشد

خداوند اجر جلیل به خدمتگذاران عطا فرماید


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 9:22  توسط هملت  | 


این پست دو هفته پیش تهیه شده بود ولی به دلیل الویت مسائل پیش آمده به تعویق افتاد!

 فکر می کردم که تو این چهار(تعطیلات دوهفته گذشته مربوط به عاشورا و تاسوعا) روز یه چند هزار ضفحه ای داستان و مقاله و مطلب بخوانم ولی همه بهتر می دانیم که زهی خیال باطل!

 به سیصد صفحه هم نرسید

 داستان "خاطرات روس پ ی ان سودا زده من" اثر "گابریل گارسیا مارکز" را تمام کردم.

عجیب کتاب غریبیست

این اولین کتابیست که از مارکز خواندم و همانطور که تعجب کردین "صد سال تنهایی" چنان خاکی خورده در این چهار پنج سال در کتابخانه بنده که آن سرش ناپیدا

 همنشینی مردی در آستانه 90 سالگی با دختری در آستانه 14 سالگی

فرصتی چند و فراری از خود

عشق پیری در تقابل با مظلومیت و بچگی دختری تازه نوشکفته


باید چند نقد خوب خواند تا به کهن این رمان بیشتر پی برد

داستان به نظر نظمی ساده ودریافتی سهل الاوصول دارد از نقطه ای شروع می شود و طی روایتی خطی و با  فلاش بکهایی از گذشته به حال پرداخته و ادامه پیدا می کند پیچیدگی در کل کتاب ندیدم البته نباید از ترجمه خوب مترجم هم گذشت که غیر از دو سه تا اشکال کوچک متن روان و یک دستی را ارائه داده بود.

 کاش می شد یک بار دیگر آن را خواند البته زیاد هم نیست حدود صدو بیست صفحه ولی گاهی اوقات آدم گول سادگی مفرط چیزی را می خورد و غافل که دقیقا در دامی افتاده است که نویسنده و خالق برایش گسترانیده است

گاهی اوقات سادگی بیش ازاندازه خود نشانه پیچیدگی درونی است و گاهی مطالبی به غایت ساده در فرمی پیچیده عرضه می شود که خوانند یا بیننده با شعور می بایست توانایی تشخیص مرز آن دو را از هم داشته باشد.

تنها خواستم حسم از خواندن این رمان را تا حدودی در میان گذاشته باشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:1  توسط هملت  | 


می توانید حدس بزنید که این عکس تصویر چه چیزیست؟


بله همانطور که نتوانستید حدس بزنید این نامه جرج دبلیو بوش به رئیس جمهور جدید است که به عنوان سنتی در بین روءسای جمهور آمریکا بعد از رونالد ریگان انجام می شود هر رئیس جمهوری به نفر بعدی خود چنین نامه ای را نوشته و بر روی میز کار وی قرار می دهد و اگر دقت کنید می توانید شماره چهل و چهار را نیز بر روی نامه ببینید که حاکی از چهل و چهارمین رئیس جمهور آمریکا بودن اوباماست!


"To: #44, From # 43''

بر روی پوشه نوشته شده از چهل و سومین به چهل و چهارمین

این نامه بر روی میزی که موسوم است به "رزلوت میز" "Resolute Desk" که از چوب کشتی جنگی انگلیسی موسوم به "HMS Resolute" مربوط به قرن نوزده میلادی ساخته شده است، بسیاری از طراحان بنام دنیا باراک اوباما را ترغیب کرده اند تا دست از این میز و تاریخچه اش برداشته و میز سبکتری را انتخاب کند.

البته این میز هدیه ملکه ویکتوریا به رئیس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا روثرفورد هیز  در نوامبر سال 1880 بوده است که از آن به بعدی تمام رئسای جمهور ایالات متحده از آن استفاده کردند به جز لیندون جانسون، ریچارد نیکسون و جرالد فورد ، البته جرج بوش پدر نیز از این میز استفاده نکرد و ترجیح داد تا از میز کاری که در دوران معاون رئیس جمهوری استفاده می کرده بهره ببرد و آن را به طبقه دوم کاخ سفید اتاقی موسوم به "Treaty Room" منتقل کند که به عنوان اتاق خصوصی و مطالعه رئیس جمهور تلقی می گردد.

پریزیدنت کلینتون در دوران زمامداری خودش این میز را به اتاق بیضی کاخ سفید برگرداند.

البته این هم تصویر دیگریست از پرزیدنت کندی که پشت این میز قرار دارد و پسرش نیز در زیر آن در حال بازی کردن است.

این سنت بر می گردد به زمان رونالد ریگان که نامه ای برای جرج بوش پدر نوشت در آن نامه به بوش پدر توصیه کرد که اجازه نده تا بوقلمونها وی را به زیر بکشن!؟

"Don't let the turkeys get you down"

چهار سال بعد بوش پدر نیز نامه ای برای پرزیدنت کلینتون به جای گذاشت و هشت سال بعد کلینتون نامه ای به انضمام نامه بوش پدر برای بوش پسر بر روی میز کار وی قرار داد.

از محتوای این نامه هنوز کسی چیزی نمی داند ولی باید محتوی جالبی داشته باشد.

وداع یک نفر با میز بیضی شکل ریاست جمهوری قدرتمند ترین کشور اقتصادی و نظامی دنیا و سپردن آن با نفر بعدی از حزب رقیب

شما اگر بودید چه می نوشتید؟


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:22  توسط هملت  | 


نمی دانم به سخنرانی اوباما گوش دادید، متن آن را خواندید یا خیر

از مراسم چیزی دیدید یا نه

از خیل مردمی که در کمال ارامش و نظم به تماشا نظاره گر ایستاده بودند

ازهزینه اجرای مراسم، از ماشین لیموزین استفاده شده چیزی می دانید یاخیر

از اینکه به همان انجیلی که آبراهام لینکلن سوگند خورد ایشان نیز سوگند خورد

به اینکه با آمدنش خیلی چیزها قرار است تغییر کند و خیلی چیزها هم قرار نیست که تغییر کند

 دیدید که :

کسی از ماشینی بالا نمی رفت

کسی کاغذی از جیب بغلش در نمی آورد تا برای گرفتن چند هزار دلار وام هر طور شده بخواهد خودش را به نفر اول مملکت برساند

کسی فرزندش را نمی خواست با سر بریدن پیش پای رئیس جمهور قربانی کند تا ارادت خود را اینگونه نشان داده باشد

کسی اختیار خود را از دست نمی دهد

کسی حرکت اضافه ای انجام نمی دهد

 چیزی که می خواهم اینجا باز گو کنم محتوای سخنرانی ایشان است که به واقع می طلبد تا بسیار هوشمندانه مورد توجه و تحلیل قرار بگیرد قطعا متن این سخنرانی بر اساس الویت های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی پیش روی نفر اول ایالات متحده و حزب پشت سر ایشان نوشته شده، پس پرداختن به آن می تواند برای سیاستمداران و دولتمردان ما حائز اهمیت باشد

 

سخنرانی بی نقص و هدفمند

زیبا و جذاب

کوبنده و امیدبخش

به دور از هرگونه عوام فریبی ،دروغ و امید واهی

جامع و مانع بود

 البته برای ما خیلی امیدبخش نخواهد بود و تصور نمی کنم که باشد

 همانطور که می دانید تحلیل چنین بیانه ای نه کار بنده است و نه قصد آن را دارم ولی چند موضوع درآن توجه بنده را به خود جلب کرد.

         تشکر از مردم به خاطر اعتمادشان

         سپاسگذاری از رئیس جمهور قبلی

          یاداوری گذشتگان ابا و اجداد

   روراستی با مردم درمیان گذاشتن مشکلات و سهیم کردن آنها

   تاکید بر توانایی ها، آزادی، تخصص منحصر به فرد

         ایجاد حس جاه طلبی و برانگیختاندن آن قلوب مردم

         تقدیر از پیشگامان ورود به آمریکا و یاداوری شرایط دشواری که با آن جنگیدند
          This is the journey we continue today. We remain the most prosperous, powerful nation on Earth. Our workers are no less productive than when this crisis began

  پذیرش و احترام به تمام عقاید و مذاهب حتی ناباوران به خدا

     We will harness the sun and the winds and the soil to fuel our cars and run our factories.

    اینکه در میان تمام مذاهب مستقیم به جهان اسلام اشاره می کند حاوی نکات و مفاهیم خاصی هست که توجه جدی می طلبد

   اینکه در میان تمام خطرات حتی از تروریزم نیزسخنی به میان نمی آورد ولی از خطر سلاح های هسته ای می گوید باز قابل توجه است

      امید دادن به گرستگان و فقیران سرتاسر عالم

why men and women and children of every race and every faith can join in celebration across this magnificent mall, and why a man whose father less than sixty years ago might not have been served at a local restaurant can now stand before you to take a most sacred oath.

  بررسی این سخنرانی می تواند موضوع خوبی برای بسیاری از رشته های مختلف دانشگاهی از رشته زبان گرفته تا علوم سیاسی و ارتباطات و غیره داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:15  توسط هملت  | 





+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 9:50  توسط هملت  | 


چند تا پست آماده کرده ام که به مرور آپ می کنم!

 

نمی دونم از چی شروع کنم از فیلم هایی که دیدم یا از اتفاقاتی که افتاده

 

پس اجازه بدین ماجرای خودم و کتم را براتون بازگو کنم

 

پارسال از طرف شرکت بن خرید کت و شلوار از یکی  از معروفترین تولیدی های داخلی به پرسنل داده شد

پانزدهم شهریور 86 خیابان میرداماد کت تک زیر به قیمت باورنکردنی 210 ,000 تومان خریداری کرده که اتفاقا خیلی هم دوستش می داشتم.


دوماه پیش کت را برای اولین بار دادم خشکشویی محل و دوبار هم موکدا تاکید کردم که حتما باید خشکشویی شود و نه آبشویی!

چشمتان روز بد نبیند بعد از سه روز که رفتم کت را بگیرم خود مغازه دار گفت و نشان داد که ده سانت از بالای آستین، سر شانه ها، و دور یقه از پشت و جلو دورنگ شده و کلا کت دیگر قابل استفاده نبود و علتش را هم از لایی استفاده شده در کت عنوان کرد و اینکه تقصیر ایشان نبوده و من را راهنمایی کرد که به اتحادیه صنف خشکشویی ها مراجعه کنم تا صحت کار ایشان را آنها تائید کنند

 

دوشنبه روزی

تقاطع میدان فلسطین و جمهوری

شورای حل اختلاف

طرح شکایت

روز مقرر

من، پسر مغازه دار، و کارشناس اتحادیه(صاحب قدیمی ترین خشکشویی در تهران)، خانم دبیر جلسه

طرح شکایت انجام شد و متهم قبول نکرد که تقصیر کارهستند البته کارشناس محترم موکدا بر این باور بودند که این کت که کمی هم پشمی می باشد آب شویی ده و علت خرابی هم همین می باشد

بنابراین کارشناس مربوطه پیشنهاد داد که ایشان کت را خودشان برای اصلاح مشکل ببرند تا ببینند می توانند درست کنند یا خیر

هفته بعد و برگشت کت

کت بهتر شده بود ولی قابل استفاده نبود

عدم رضایت بنده

تعیین خسارت نصف مبلغ کت حدود صد هزار تومان به شرط واگذاری خود کت به طرف مقابل

درخواست مغازه دار برای بردن کت پیش تولید کننده و اثبات این موضوع که اشکال از جنس مصرفی است!؟

طبق گفته خشکشویی مدیر روابط عمومی آن شرکت با پذیرش توضیحات ایشان قبول کرده بودند که نسبت به جبران خسارت اقدام کنند

به بنده گفته شد تا کت را به یکی از شعبه ها ببرم، رسید گرفته و منتظرتماس آنها باشم احیانا برای دریافت مجوز خرید یک عدد کت جدید

کت تحویل داده شد، بعد از گذشت ده روزی نامه زیر به همراه کت به بنده تحویل داده شد!

 

جناب آقای هملت

با نهایت احترام، کت ارسالی از طریق فروشگاه مرکزی دریافت و بررسی شد باطلاع حنابعالی میرساند با اینکه خشک شوئی کمی بی دقتی نموده بود و در قسمتهائی از کت دورنگی ایجاد نموده ولی با ارسال به کارخانه و اصلاح این مورد در حال حاضر قابل استفاده میباشد البته نبایستی انتظار داشت که پس از دوسال و استفاده طولانی و شستشوی مکرر همچون روز اول باشد ولی بهرحال هنوز قابل استفاده است آنهم در صورتیکه جنابعالی هم با لطف و بزرگواری خود اغماض فرموده و اشتباه خشک شوئی را مورد عفو و بخشش خود قرار دهید البته ایشان حاضر به پرداخت جریمه نقدی 50% وجه آن مبلغ یک میلیون ریال می باشند که در صورت رضایت خاطر و آسودگی وجدان میتوان این وجه را از ایشان طلب نمود.

 

موفق و پیروز باشید

با احترام و تشکر- "فلانی"

 

  بنده نیز نامه ذیل را خطاب به ایشان نوشتم:

                       تاریخ: 30/10/87

جناب آقای "فلانی"

مدیر محترم روابط عمومی شرکت ******

با سلام و عرض ادب

موضوع: برگشت به نامه شماره 212/87/ و مورخ 26/10/87

           

            نامه پر مهر و محبت شما را از صدر تا ذیل چند بار مرور نمودم و از حسن توجه و لطف بی کران حضرت عالی دچار شعفی وصف ناپذیر گشتم.

در خصوص مرقومه پیوست چند نکته باریکتر از مو نهفته بود که از دید جهان گستر شما به دور افتاده بود.

اولا اینکه با توجه به تاریخ فاکتور پیوست از زمان خرید تا زمان وقوع حادثه نه دوسال که یکسال و دوماه   می گذرد

دوما در طی این مدت به دلیل عدم استفاده مکرر برای اولین بار بود که به خشکشویی تحویل داده می شد

سوما کت دریافتی به دلیل عدم دلسوزی و دقت لازم در کارخانه هاکوپیان( پس از اصلاحات انجام شده!؟) به مراتب وضعیت وخیمتری نسبت به قبل پیدا کرده و از حیزانتفاع خارج شده  است.

چهارما خشکشویی محترم(*****) که از کسبه محترم و موجه محل می باشند قویا اظهار می دارند که کت مزبور را آب شویی ننموده و صرفا خشکشویی کرده اند و این موضوع تا قبل از تحویل کت به شرکت **** قابل اثبات بوده است که هم اکنون به دلیل خسارت وارده و بلایی که سر کت آمده دیگر قابل اثبات نمی باشد.

پنجما یک ماه قبل نیز اینجانب کت را به شعبه میرداماد شما برای بررسی بیشتر و اخذ نظر کارشناسی تحویل دادم که پس از سه روز بدون پاسخ روشنی تنها بنده را به خشکشویی ژاندارک ارجا دادند!!؟

ششما به دلیل عدم پذیرش اتهام وارد شده به ایشان در خصوص آب شویی کردن، هیچگاه اظهار ننموده اند که تمایلی به پرداخت خسارت دارند که شما از جانب ایشان بذل فرموده اید

لازم به ذکر است که قصد اینجانب از طرح شکایت از ایشان در هیئت حل اختلاف اتحادیه مربوطه نه دریافت خسارت که روشن شدن علت و صرفا پیدا شدن مقصر و حقیقت ماجرا بوده است

در پایان خاطر نشان می سازد که با توجه به بررسی های حقیقت یابی اینجانب و پس از سمع نظرخشکشویی محترم،  کارشناس محترم اتحادیه خشکشویی، و نامه حضرت عالی هنوز حقیقت ماجرا برای بنده محرز نگردیده است.

 

 

   با سپاس

    هملت

  رونوشت:

مدیریت عامل شرکت (خودمان)

مدیر کنترل کیفیت شرکت (خودمان)

مدیر خرید های داخلی شرکت (خودمان)

هیئت حل اختلاف اتحادیه صنف خشکشویی

خشکشویی محترم محل(****)

 

 حالا منتظر هستیم ببینیم که داستان به کجا می انجامد



+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:34  توسط هملت  | 


متن سخنرانی باراک اوباما و ترجمه آن را می توانید در وبلاگ "ترجمه مطبوعاتی" بیابید



+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 15:7  توسط هملت  | 


     یکی از کارهای قشنگی که می توانید در زمستان انجام دهید اینست که بعد ار نتاول شام و ناهار، نان های خشکی که در سفره مانده یا خمیر نان ها را که قرار است به سطل نان خشکی یا گونی مربوطه  بسپارید را با دستان نازنینتان خورد کرده و در بالکن، تراس، سقف کولر، هره حوض، گوشه حیاط، یا هر جای دیگری در مکان باز برای پرندگان مانده در سرما بریزید تا پر پر زنان آمده و هر کدام را با نوک خود برچینند


زمانی که سرو صدایشان را می شنوید رضایت و خوشتودی درونی به سراغ شما می آید و حداقل از اینکه کاری انجام داده اید که به کار آمده و مثبت بوده است با خود آفرین می گویید و این خود تشویقی می شود برای ادامه این مهم

آنچنان وقت گیر و دردسر آفرین هم نیست، می توانید حتی زمان تماشای تلویزیون یا وقتی که به صحبت های شیرین همسر عزیز گوشی فرا داده اید این کار را انجام بدهید

اینکار را بکنید و لذتش را از عمق وجود درک کنید!



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:55  توسط هملت  | 



سریال "بیست و چهار(24)" سیزن اول

 سریالی به غایت خوش ساخت و هیجان انگیزی است

از آن مجموعه هایی است که می توان گفت همه چیزِ درست در زمان درست در مکان درست با نظمی شایان توجه در کنارهم چیده شده و نتیجه اش همان می شود که هر کسی آن را ببیند به دیگران نیز پیشنهای می کند که از دست ندهد

این مجموعه چنان قدرت میخکوب کردن بیننده را به رخ می کشد که نمی دانید دریچه های قلبتان یارای هیجان شما را تا انتهای مجموها خواهد داشت یا خیر!

 

شاید اگر بدانید که این سریال از نظر رکورد از نظر بینندگان  از سریال لاست هم پیشی گرفته و به عنوان سریال شماره یک ایالات متحده شناخته شده بیتشرمتعجب شوید.

نمی توان در مورد آن صحبت کرد ولی در مورد بازیگر اصلی آن یعنی کیفر سوترلند در نقش مامورجک باور حرفی نزد

این بازیگر چنان در نقش خود فرو رفته که بیم آن می رود بعد از سریال هم به این سادگی ها نتوان وی را از آن بیرون کشید!

هر سیزن سریال بیست و چهار که نقل داستانی شورانگیز و متحورانه است در بالاترین سطح قابل بیان آن در طی یک روز کامل بیان می شود یعنی بیست و چهار ساعت کامل.

سیزن اول آن که از ساعت 24 نیمه شب شروع می شود داستان انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده است که قرار است رئیس جمهور توسط گروهی فوق حرفه ای ترور شود و مامور جک باور سعی می کند تا از این مسئله جلوگیری کند

مامور جک باور که رئیس سازمان ضد جاسوسی ایالات متحده است از موضوع مطلع شده و درگیر این داستان می شود

این درحالیست که خانواده وی نیز در اختیار تروریست ها هستند و او را مجبور می کنند تا با آنها همدستی کند و او می بایست تروریستها را به محل کنفرانس انتخاباتی ریاست جمهوری ببرد

سازندگان این سریال برای نهایت کسب جذابیت  و میخکوب کردن بیننده بر روی دو نکته تامل بسیار داشته اند.

اول اینکه چگونه سریالی را می توان تا حد نهایت خودش جذاب وغافلگیرانه ساخت؟

دوم اینکه از چه مکانیزم هایی باید پیروی کرد یا بهره جست؟

 

در مورد پاسخ سوال اول درست به هدف زده اند، به  این معنی که موضوع اگر به آمریکا، اگر به ریاست جمهوری آمریکا و از آن مهمتر وقتی که بتوان موضوعی تروریستی و خطر آفرینی نسبت به آن را به نمایش گذاشت به هدف می رسند پس اینگونه بود که ترور رئیس جمهور موضوع اصلی قرار گرفت

در مورد سوال دوم همه چیز بر می گردد به فیلم نامه خوب انتخاب درست بازیگر و کارگردانی فکورانه که از آنها که سرامد این کار در جهان هستند غیر از این انتظار نمی رود.

فیلم نامه ای سرراست که نفس را درسینه چنان حبس می کند که وقتی به خود می آیید از تپش قلب احساس گرما می کنید، مونتاژ مثال زدنی سریال هر ثانیه شما را غافلگیر کرده و از اینکه تا قبل از دیدن این سریال خودتان را یک حرفه ای در پیش بینی هر فیلمی می دانستید در حین تماشا شرمنده می شوید.

بهره گیری از هنرپیشگان نه چندان مطرح سینمای هالیوود ولی خوش چهره و توانایی بازی گرفتن از آنها حکایت از مدیریتی مدبرانه در پشت صحنه دارد

وقتی تعجب شما بیش تر می شود که سیزن دوم را می بینید و به قدرت فیلم نامه نویس درخلق این داستان پی می برید از هماهنگی و پیوستگی بین هر سیزن

افسوس می خورید که اگر فیلم نامه سریال های ماهم به اندازه یک هزارم این فیلم نامه ها بودند شاید کمتر به ماهواره کشیده می شدیم

 از خود سریال بیش از این تعریف نمی کنم تا احیانا اگر خواستید ببینید عنصر غافلگیری آن ازدست نرفته باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:31  توسط هملت  | 

غزه نه در خون و آتش بلکه در جهالت ، زبونی و حماقت محض سرآن عرب می سوزد

نمی دانم چند شب پیش گزارشی از غره را دیدید یا خیر!

گزارش گر تلویزیونی اغلب با کسانی که مصاحبه می کرد مردم مفلوک و آواره از سکوت سرآن عرب گله و ناله می کردند و آنها را به کمک می طلبیدند ولی در کنجی از مردی حدودا 60 ساله خسته و درمانده با لباس عربی سفدید خاکی و خونی که بر زانوهای بی رمق خود به دیواری نشسته تکیه داده بود پرسید که چه انتظاری داری؛ سرش را بلند کرد و گفت از هیچ کس هیچ انتظاری نداریم نه غدا نه دارو نه صلح می خواهیم ، از سران عرب هم هیچ انتظاری ندارم می خواهیم اینجا بمانیم و بجنگیم و بمیریم!

 

این مصاحبه خیلی به دلم نشست

فرق می کرد با بقیه

یه درد دیگری در اعماقش نهفته بود

بد جور ژرف ترین لایه های دل آدمیزاد را می لرزاند، چنگ می زد، ریش ریش می کرد.

 

اگر سرآن عرب موافق و راضی نبودند اسرائیل و آمریکا جرات نمی کردند که گلوله ای به طرف فلسطینیان شلیک کنند اگر زمزمه بستن شیر های نفتی که رگ حیات غرب است به گوششان می رسید آنوقت مردی می خواستم تا به خود جرات دهد قدمی به جلو بگذارد.

اینقدر از بزدلی و خواری سرآن عرب گفته شده که بازگو کردنش نمی دانم لطفی دارد یا خیر تنها در این حیرتم که علت این همه پستی و حماقت چه می تواند باشد.

یه این قوم ظالم نمی توان دل بست

باید طرحی دگر انداخت!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 13:1  توسط هملت  | 


سه دقیقه دیر کردم

هفت تیر سر قائم مقام ساعت 5:33

البته خودش هم شاید یک دقیقه زودتر از من آنجا رسیده بود

لعنت به این ترافیک تهران

قرار داشتن، قرار گذاشتن، تعیین قرار، درخواست قرار، محل و زمان قرار، یک طرف قرار، طرف دیگر قرار،

هوا سرد بود سوزهم داشت همه رهگذران تو خودشون گم شده بودند و دوست هم نداشتن حتی برای سلام کردن دستشان را از جیبشان در بیاورند که نکنه اندک گرمایی که جمع کرده اند بودند نیز بیهوده از بین انگشتانشان فرار کنه

 ملاقات داشتن یا همان دِیت اونطرفیها در ذات خودش هیجان و شعف داره حداقل برای یکی از طرفین و گاهی هر دوطرف اگر از یک جنس نباشند!

شور و شوق اینکه به موقع سر قرار برسی و دیر نکنی، نگرانی از اینکه این آخرین قرار نباشه، اینکه درتمام طول صحبت سوتی ندی، تاثیر مثبت بگذاری، خراب کاری نکنی، لیوان چایی برنگردونی، خیلی نزدیک نشی، حریم خصوصی رعایت کنی، از زیر میز یه موقع پات به پاش نخوره کفشش خاکی بشه، و بتوانی چیز جدیدی، بینش نویی، جهان بینی از نوع دیگر از دریچه نگاه او ببینی و دریابی که چگونه در بین تعداد بیشماری از هم نوعان خودش "خاص" شده است

جمع اضداد:

تقابل یا همنشینی نهایت علوم ریاضی "مکانیک"با نهایت علوم انسانی یعنی "ادبیات"

لیسانس مکانیک گرفته هر چند که پشیمان بود که چرا همان سال اول رهایش نکرده و معتقد بود که بزرگترین ضربه را در زندگی به او زده و حتی خواسته بود که همین ترم آخری که تنها چند واحد مانده بوده عطایش را به لقایش ببخشد ولی بالاخره تمامش کرد.

 از سر قائم مقام راه افتادیم در امتداد کریمخان به طرف میدان ولی عصر

سر صحبت باز کردن خیلی هم آسان نیست

اهل فن و آنهایی که خبره این کار هستند معتقدند که همیشه نگاه اول، بوس اول و ...، تاثیر بسزایی در ادامه داشتن یا نداشتن رابطه دارد

به "نشر چشمه" رسیدیم

گپی با آدمهای آشنا داشت پانزده دقیقه ای توقف کردیم

نگاهی به انبوه کتاب ها در ققسه ها انداختم و یادم آمد کشتزار خود که انبوهی در کتابخانه نخوانده خاک می خورند پس دیدم خرید جدیدی ظلم و جفاییست به آنها که عمرشان به سه سال می رسد

 

گفتم که لیسانس مکانیک داشت ولی نگفتم که مترجم، مقاله نویس، روزنامه نگار، خبرنگار گاردین و لومند و چند روزنامه داخلی و خارجی دیگر بود با توانایی مثال زدنی در زبان انگلیسی و فرانسه و متبحر در زمینه ادبیات و هر آنچه در آن، دراین روزگارمی گذرد

این را می توان با انبوهی از مصاحبه های اختصاصی که با نویسندگان بزرگ حال حاضر داشته فهمید

بیست و پنج ساله و شاید کمتر، شلوار جین، کلاهی طوسی کاموایی، دستکش، کوله ای که به پشتش بود، تیپ اسپورت، قد حدود 170 شاید ، چاق نه ولی کمی شکم آری، راحت و ساده، خوش برخورد و صمیمی، از غرور و نخوت خبری نبود یا من پیدا نکردم

از چشمه راه افتادیم و گفت و شنفتیم تا پایین تر از میدان ولی عصر، کافی شاپی که اسمش را نگاه نکردم،چپیدیم داخل از سوز سرما شاید، سی دقیقه ای باز و لذت ها بردم

به ساعت نگاه می کرد و اینکه کی به کرج می رسد

ساعت به 8:10 دقیقه رسیده بود و کم کم زمان خدا حافظی

کلی سوال داشتم که نپرسیدم

یه بار دیگر به این ذهن درب و داغون اعتماد کردم که باز پشیمانم کرد باید مثل همیشه سوالاتم را یادداشت می کردم

راستی:

اشتباه نکنید ایشان خانم نبودند!؟ شاید فرصتی دیگر

 

افتخار هم صحبت شدن با اقای سعید کمالی دهقان نصیبم شد.

کلی انرژی مثبت گرفتم و کلی فکر کردم باز به خودم ...

 

ازایشان بابت وقتی که گذاشتند سپاس گذارم


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:3  توسط هملت  | 


شنبه!

بله باز شنبه

یه قرار ملاقات دارم حدود ساعت 17:30 یا 18:00

یعنی اینکه سونا بی سونا مگر ایکه سه شنبه یا یکشنبه برم

بعدش در موردش می نویسم



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 16:32  توسط هملت  |