تبليغاتX
بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

 

       هفته پيش وقتي كه درباره كتاب ديگري سرچ مي كردم به طور اتفاقي به مطبي جالبي در روزنامه شرق مورخ ۲۴/۱۰/۸۴  در رابطه با يكي از زيباترين كتابهايي كه خوانده ام و قبلا هم توضيح مختصري داده بودم برخورد كردم اين كتاب كه "شيطان در جسم " نام دارد و اثر نويسنده شهير فرانسوي "ريمون راديگه" است واقعل ديوانه كنندست.

در اينجا هم لينك اين مطلب را مي آورم هم متن آن را براي دوستان كه احتمالا وقت سر زدن به لينك ها را ندارند.

http://www.sharghnewspaper.com/821024/book.htm

 مروري بر كتاب ديو در تن - ريمون راديكه

شيطان در جسم

آرش نقيبيان:

ترجمه: داوود نوابي، شركت  سهامي كتاب هاي جيبي _ ۱۳۵۳

ريمون راديگه در تاريخ ادبيات فرانسه در قرن بيستم نابغه اي مثال زدني به حساب مي آيد، نويسنده اي كه تنها بيست سال عمر كرد و طي عمر كوتاه خود دو رمان بسيار معتبر به يادگار گذاشت كه امروزه جزو كلاسيك هايي ادبيات معاصر فرانسه به حساب مي آيند. راديگه در ۱۸ ژوئن ۱۹۰۳ در پاريس به دنيا آمد. در دوران كودكي خود و در مدرسه شاگردي به غايت باهوش بود و استعداد فراواني از خود نشان مي داد و مي توان گفت از همان دوران نشانه هاي نبوغي زودرس در او هويدا بود.

در دوره دبيرستان هنگامي كه از تكاليف مدرسه فارغ مي شد به مطالعه آثار نويسندگان قرن هفده و هجده فرانسه مانند كتاب (شاهزاده خانوم كلو نوشته مادام دولافايت) و همچنين نوشته هاي استاندال، پروست، رمبو و مالارمه مي پرداخت.

پدر راديگه كه متوجه استعداد او شده بود هر روز ساعاتي از وقت خود را صرف آموختن زبان هاي خارجي به ريمون مي كرد.

در ماه مه سال ۱۹۱۸ اولين اثر ريمون راديگه در يك روزنامه  فكاهي به چاپ رسيد در همين سال است كه او به دختر جواني دل مي بندد اين دختر اغلب او را مي ديد و اين حادثه عشقي در نوشتن «ديودرتن» الهام بخش راديگه بود و سرانجام در هجده سالگي كار نگارش اين كتاب به پايان رسيد و اما خلاصه اي كوتاه از داستان كتاب:  آغاز داستان سال ۱۹۱۸ است: فرانسوا قهرمان كتاب بيش از شانزده سال ندارد اما تاثير آشفتگي هاي ناشي از جنگ در زندگي عادي و سهل انگاري بي اندازه پدر و مادر به او فرصت مي دهد كه اگر چه هنوز محصلي دبيرستاني بيش نيست از استقلالي نسبي برخوردار باشد. در چنين شرايطي است كه با دختري جوان به نام مارت آشنا مي شود كه دو سال از او بزرگ تر و نامزد جواني است به نام ژاك كه به جبهه رفته است. بين فرانسوا و مارت رابطه اي عاشقانه برقرار مي شود و بعد از اينكه مارت در زمان مرخصي ژاك ازدواج مي كند و در آپارتمان شوهرش مستقر مي شود، در غياب ژاك بر ديدارهاي عاشقانه آن دو افزوده مي شود. فرانسوا نزد مارت زندگي مي كند، دو جوان دل از كف داده، غرق در خواهش هاي تن مرتكب هزاران بي احتياطي مي شوند. اما در اين ميان بزدلي هاي متعددي كه از فرانسوا سر مي زند (زيرا براي ماجراي پيش آمده خيلي جوان است) تغييري در عشق مارت نسبت به او ايجاد نمي كند. روزي مارت متوجه مي شود كه آبستن است و نقطه تراژيك داستان از اين قسمت آغاز مي شود. فرانسوا از زير بار مسئوليتي كه شانه اش تاب تحمل آن را ندارد مي گريزد و به عهده خانواده مارت مي گذارد تا ترتيبي دهند كه ماجراي تولد بچه پنهان نگاه داشته شود كه پس از تولد بچه، مارت در حالي كه نام فرانسوا را بر لب دارد از دنيا مي رود و بدينسان داستان ديودرتن به پايان خود مي رسد. قدرت و خلاقيت اصلي نويسنده كتاب در ترسيم شخصيت (فرانسوا) متمركز شده است و قهرمان داستان با روح يك نوجوان درگير ماجرايي به شدت مردانه شده است.

داستان كه از زبان اول شخص مفرد روايت مي شود در ترسيم  حالات رواني و به طور كلي روانكاوي عشق قدرتي حيرت انگيز دارد و بي جهت نيست كه نويسندگان بزرگي چون ژان كوكتو و پل والري اين كتاب را يكي از شاهكارهاي ادبيات فرانسه به حساب مي آورند و نويسنده جوانمرگ شده آن را نابغه اي بي بديل در تاريخ ادب فرانسه مي دانند و اما اين كتاب در هنگام چاپ با واكنش هاي تند منتقدين روبه رو گشت: ماجراي زني كه بدون احساس گناه به شوهرش خيانت مي كند و پسر نوجواني كه از زير بار هر مسئوليتي مي گريزد طبعاً با معيارهاي رايج اخلاقي در هر عصر و زمانه اي جور در نمي آيد. با تمام اين اوصاف و با اينكه قهرمانان كتاب ممكن است لاابالي به نظر بيايند و ماجراي كتاب به ناپاكي آلوده است در عوض خود كتاب بسيار پاك و معصومانه است و همين حالت پارادوكسي كتاب به آن وجهي اسطوره اي مي بخشد و كتاب را در رديف آثار معتبر در تاريخ ادب فرانسه قرار مي دهد. به شهادت ژان كوكتو كه از دوستان نزديك نويسنده كتاب بود: (راديگه باسنت نويسندگان اخلاقي نويس از مادام دولافايت تا استاندال و پروست تجديد عهدي جاودانه مي كند.)

راديگه در ۱۲ دسامبر ۱۹۲۳ در ۲۰ سالگي بدرود حيات گفت. مرگ به او اجازه نداد كه شاهد انتشار دومين و آخرين كتاب خود (ضيافت كنت دورژل) باشد و از موفقيت نهايي و قطعي خود مطمئن شود.

در پايان ذكر اين نكته لازم به نظر مي رسد كه كلود اتان لارا كارگردان و استاد بزرگ سينماي فرانسه در سال ۱۹۴۷ براساس اين كتاب [ديودرتن] فيلمي زيبا و به يادماندني با بازي ژرار فيليپ (در نقش فرانسوا) و ميشلين پرل (در نقش مارت) خلق مي كند كه شاهكار اين كارگردان به حساب مي آيد.

و بدين سان دامنه اهميت اين اثر فخيم ادبي به جادوي سينما نيز كشانده مي شود.

*عنوان مقاله از فيلم كلود اتان لارا وام گرفته شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:57  توسط هملت  | 

 

برای روشنک

(به دلیل اینکه امکان درج نظر در وبلاگ شما به صلاحدید خودتان وجود ندارد بنابراین با کمال احترام ترجیح می دهم پاسخ شما را همین جا بدهم)

     قصد من تنها بیان آن چیزی بود که از مطالعات نه چندان زیادم دریافته بودم هر چند که برای خودم با ارزش من نماید . البته این چیزی بود که من 5 سال پیش به آن رسیدم و آن موقع بسیار لذت بخش تر می نمود و می بایست در همان موقع به صورت بسط داده شده ای بر روی کاغذ می آمد.

     به هر حال دلیل اصلی من برای نوشتن در حوزه ادبی و دغدغه های شخصی رسیدن نه به جواب قطعی که بیشتر مونولوگی درونی با صدایی به بلندای نوشتن بود که قرار است با بازخورد های اهل مطالعه همچو سندانی باشد برای پتک های سنگین و در ادامه با سنبه هایی دقیق به مخلوقی خوش اندام مبدل گردد.

     این عرایض تنها و تنها جنبه شخصی داشته و قصد ارائه هیچ مطلب خاصی را ندارد و همانطور که هدایت به آن اشاره نمود نگارنده تنها برای سایه خود می نگارد حال اگر مورد هجوم ضربات مرد افکنی از طرف خوانندگان قرار گرفت که زهی سعادت در غیر اینصورت به امید می نشیند.

     می نویسم و می نویسم تا از هر آنچه ناخالصی است مبرا شوم برای همین است که این وبلاگ همانند آش شول قلمکاریست که در نگاه اول بیننده را به سر در گمی وا می دارد که بالاخره صاحب این وبلاگ خودش هم نمی داند می خواهی چکار کند ولی از آنجایی که در بی نظمی محض هم نظمی نهفته است و این نظم تنها برای صاحب آن بوجود آورنده معنی و مفهومی وصف ناشدنی دارد.

     نظر شما بهانه ای شد برای این واگویه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:59  توسط هملت  | 

 

      البته اين موضوع "بودن يا نبودن" را بنده در جاي جاي ادبيات از ايلياد و اديسه و شاهنامه فردوسي گرفته تا رمان هاي نسل جديد به وضوح مشاهده كردم در كتابهاي همچون " كنار رودخانه پيدرا..." "سيذارتا" "ورونيكا..." و خيلي از آثار بزرگ ادبي ديگر ولي موضوعي كه توجه بنده را جلب كرد اين بود كه در تمام اين آثار خالق اثر در عميق ترين نقاط پنهان اثر خود به اين موضوع اشاره كرده يا حتي مي توان گفت اشاره نكرده ولي در اين بين تنها شكسپير كه با جسارتي كه در خود سراغ دارد از اين مسئله به راحتي نمي گذرد و اين مطلب را به صورت واضحترين نوع خود به زبان آورده و آن را مي شكافد البته جواب آن را نيز به شعور خواننده وا مي گذارد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:36  توسط هملت  | 

 

آيا كسي در باره عنوان اين وبلاگ نظري ندارد؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:7  توسط هملت  | 

 

نق می زنم، نق می زنی، نق می زند، نق می زنیم، نق می زنید، نق می زنند،

نق می زنم، نق می زنی، نق می زند، نق می زنیم، نق می زنید، نق می زنند،

نق می زنم، نق می زنی، نق می زند، نق می زنیم، نق می زنید، نق می زنند،

نق می زنم، نق می زنی، نق می زند، نق می زنیم، نق می زنید، نق می زنند،

راستي چرا ما ار صبح الطلوع تا بوق سگ نق مي زنيم، از چراق قرمز و ترافيك گرفته تا پوشك بچه و شير خشك از بيماري هلندي كه تازه شنيديم تا تورم 40 درصدي گه مي گن در راه، از سنگ فرش تو پياده رو ها تا دور برگردون اتوبانها، خلاصه چيزي از دست ما در نمي ره اگر هم از دست من در بره گير بغل دستي مي افته. خلاصه انگار كه ما افريده شديم براي نق زدن مثلاً همين كاري كه من الان دارم مي كنم هم خودش يه نوعي نق زدن.

ولي انگار چاره اي نيست تو تمام محافل خانوادگي و دوستان از محل كار گرفته نا توي تاكسي سعي مي كنيم سوژه هاي جديدي براي نق زدن پيدا كنيم،

                                        ما مي توانيم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:43  توسط هملت  | 

 

جالب اینجاست که وقتی غم انگیزناک می نویسی برچسب می زنن که اِل بل جیم بل یعنی اینکه خودت باید به یه دکتر (البته منظورشان روانپزشک است) نشان بدهی. تا اینجا رو داشته باش.

            اگر از شادی بنویسی می گن آقا رو سیب زمینی بی رگِ، با اینهمه مشکلات چه دِلش خوش، یا اینقدر پول داره که نمی دونه چکار کنه یا اینکه زده به سیم آخر. داشتی اینم از این.

            حالا من موندم با یه تکه آیینه شکسته که جیوه پشتش هم از بین رفته.مال مادر بزرگ مادر بزرگم انگار، نمي دونم اصلاً چه فرقي مي كنه، بغلاش هم شکسته و تیز هر لحظه ممکن دستم و ببرم . خودم و که توش نگاه می کنم یه آدم دیگه می بینم یه چیزی شبیه فیل توی شهر قصه که افتاد و دندونش(آجش) شکست یه چیز دیگه شد نه فیل بود و نه هیچ چیز دیگه به قول خودش یه چیزی شبیه گاو حالا من موندم و این قیافه که شبیه یه چوب خشک نه معلوم که چیه نه چی میخواد بشه. یه قیافه خنده دار عین قیافه شخصیت توی " مردی که می خندد" از ویکتور هوگو که وقتی بچه بود براش تصمیم گرفتند که همیشه خندان به نظر بیاد حتی وقتی که از ناراحتی داره دِق می کنه برای همین هم تو سیرک کار می کنه تا همه و بخندونه حالا معلوم نیست که کی برای ما تصمیم گرفته که مسخره به نظر برسیم  امان از اون موقه که آدم نتونه با خودش هم حرف بزنه و خودش و ببینه دیگه از چی بنالم و گله کنم از گله کردن خودم باید پیش خودم نق بزنم جالب نیست اینجوریش و دیگه ندیده بودم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:14  توسط هملت  | 

 

     تف به اين زندگي نكبت بار كه اول و آخرش همش يه چيزه، بايد يكسره بدويي تازه معلوم نيست كه كجاشي؛ همش هم بايد يكسره نق بزني و به زمين و زمان ناسزا و دري وري بگي عصاب خودتو خورد كني شب هم كه خسته و كوفته مي ري خونه تازه نق و نوق خانم و بچه ها به راست كه چرا دير آمدي و چرا اينجوري و اونجوري، مگه نگفتم سر رات اينها رو بگير حالا هيچي ندارم بريزيم تو اين حندق بلا

     ---------------------------

يك ساعت بعد،

     دیروز يكي از مقالات ورزشي شرق را از اينترنت موخواندم كه درباره يكي از ورزشكاران بنام بود ، منهم با نويسنده موافقم كه ما متخصص در نخبه كشي هستيم.

     --------------------------

     خستم در موندم افكارم به هم ريختس  نمي دونم بايد چي بخوام دارم ديوانه مي شم، كي ميشه شب شه برم زير پتو نه بالش و محكم فشا بدم روي سرم و با خودم كلنجار برم تا خوابم ببره، از خوابيدن هم بريدم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:25  توسط هملت  | 

 

      آندر مالرو نویسنده فقید و شهیر فرانسوی در ابتدای کتاب "ضد خاطرات" آنجایی که هر کسی کتابش را به "مهین"،"شهین"،"دخترم" و "همسرم" تقدیم می نماید آورده است که :

 

                           " زندگی هیچ ارزشی ندارد و هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد"

      این خود گویای ارزش و بهای گرانقدر ترین موهبت الهیست که خداوند بزرگ به تمام بندگانش عطافرموده که همانا "زندگی و زندگی کردن" است  هر چند در ابتدا تناقضی در این گفته به چشم می خورد ولی آنچنان سخت نیست که به معنای زیبای آن پی نبرید یعنی اگر اعتقاد دارید که زندگی ارزشی ندارد پس مطمئن باشید که هیچ چیز دیگری هم ارزشی ندارد و اگر می پندارید زندگی ارزش کمی دارد باز بدانید که هیچ چیز دیگری نیز بیشتر از زندگی پر بها نمی باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:23  توسط هملت  | 

 

الان ساعت۳:۲۰ دقیقه نیمه شب جمعه است. چه لحظات لذت بخشی، ساعتی برای مرگ، چی شد شوکه شدی، آره خوب چی از این بهتر مرگ و دیگر هیچ. چه کلمه سه حرفی قشنگی،

کوچه ها تاریک دوکونها بستس

مرده می برن کوچه به کوچه،

 مرده می برن کوچه به کوچه

صدا نمی آد  تارو کمونچه

----

بالاخره این یعنی آخرش یا اولش ما که نفهمیدیم 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:29  توسط هملت  |