چشم همگی روشن؛ چرا ؛ حتما می دانید دیگه؟
امسال بعد از چند سال بالاخره کاری را که می خواستم شروع کنم شروع کردم و فکر می کردم که چه شروعی خواهد بود با کلی هلپ تلپ و از این حرفا.
حالا این کار چی بود،
هیچی بابا چند سالی بود که می خواستم خاطراتم را بنویسم و طبق معمول حواله می شد به شروع سال جدید، امسال که یه سررسید با حال اهدا شد بالاخره این طلسم شکست و آقا هملت شروع کرد به تحریر خاطرات خودشان و از زمین و زمان نوشت؛ به دوصفحه نرسیده بود که دید کلا دیکه کفگیر خورده ته دیگ و ته دیگ سابیده شده به این معنی که مطلبی دیگه نداشتند که بر روی کاغذ بیاورند از این حالت در بهت و شگفت بودند که چطور همچین چیزی ممکن است مگر می شود که کسی مثل شخص شخیص اینجاب که از شیوخ هستند با این همه دبدبه و کبکبه و اهن و تلپ که اگر نگوییم از دماغ فیل به زمین نازل شده اند کمتر نخواهد بود به این درجه از فضیلت و فصاحت رسیده اند که بعد از نوشتن دو صفحه ناقابل تمام شدند به این معنی که ...(خجالت اجازه نمی دهد ادامه دهم که به چه معنی...)
در هر حال سالی که نکوست از بهارش پیداست این بود که به فکر فرو رفت که از بد اتفاقات روزگار چه شده که بر احوال ایشان اینگونه رفته است، بغل کردن زانوی غم همانا و از زندگی روزانه هم عقب ماندن همانا و ...
ولی سوال مهم اینجاست که واقعا چرا نمی توانیم چند صفحه ناقابل چیزی بنویسیم با توجه یه این مطلب که در هر مجلسی شرکت کنندگان از نظرات کارشناسی مان به حد وافی و کافی بر خورداد شده و خود را نقل مجلس(از نوع مرغوب ارومیه ای) می نماییم.
یا تمام این اوصاف هنوز اندر خم یک کوچه به سر برده و در افکار سد من یه غاز خود ژرف گارانه به سر می بریم تا اینکه خسوف و کسوفی شاید که مارا از این حالت به در آید.
