تبليغاتX
بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

بودن یا نبودن آیا مسئله به واقع این است؟

 

      شب از نیمه گذشته بود دقیقا یک و سی و سه دقیقه یکی از دو چهار شنبه آخر بهار بود به این فکر می کردم که چرا من اینقدر دیر بزرگ شدم چند سال بعد از اینکه پشت لبم سبز شده عقلم یواش یواش چوانه زد البته هم دوره ای های من خیلی زود تر از اینها این اتفاق را پشت سر گذاشتن. حتی علی رقم اینکه قدم ۱۷۷ بود ولی عقلم قدم را یاری نمی کرد البته به این موضوع هم واقف نبودم ولی الان که فکرش می کنم می فهم که چرا این دوتا با هم همیشه کل کل داشتن.

     اینقدر دلم برای خودم می سوزه که نگو برای نارسم هم همینطور آخه این که گناهی نکرده و تازه جوانه زده، از بس که این دل برای این عقل سوخت دیگه جزغاله شده بود ذیگه دلی نبود جز یاد و نامی از آن دل با معرفت و با صفا

     بعد از اینهمه صغرا کبری خواندن دوباره داغ دلم تازه شد که چرا من باید دیر تر از بقیه بزرگ بشوم دیر  عقلم برسه و پخته بشه این عقده مثل غده ای سرطانی تمام وجودم و انباشته کرده از نفرت حقارت کینه و انتقام از همه کسانی که در این مسیر از من جلو زدن و پشت سرشان را هم نگاه نکردن این غده  زیر گلوم متورم شده وقتی که می خوام آب دهنم قورت بدم درد عجیبی تو گلوم می پیچه و به طرف بالا میاد با تمام جند میلیارد سلول خاکستری مغرم حسش می کنم بعد وقتی تو جمجمم می پیچه به آرامی می ره پشت گردنم همانجا برای یه چند ساعتی جا خوش می کنه تا یواش یواش محو بشه  حالا فکر نکنی که چیزی شده ها نه فقط تو ۳۵ سالگی فهمیدم که چقدر دیر فهمیدم و بزرگ شدم و الان که ساعت دو و بیست و سه دقیقه همان روز است دلم بد جوری به قیشی ویشی افتاده ...

     شب بیداری دیگه برام شده یه عادت که اگر نباشه و زود بخوابم انگار که یه جای این دنیا لنگ می زنه البته نه اینکه دیر می رم تو رختحواب نه نه زود می رم نه دیر ولی وقتی هم که می رم یک ساعت می کشه تا خوابم ببره بعدش هم که صبح معلومه که دیگه چی می شه خسته و داغون باید به زور منجنیق بلند شی خوابالوده و خراب بری سر این کار لعنتی، این شب بیداری عجب عادت کوفتییه نمی دونم به این درد بی درمون دچار شدین یا نه ولی امیدوارم که حتما دچار بشین آخه تا مزش نچشین نمی فهمین که چی می گم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:55  توسط هملت  | 

 

     نمی دونم چرا همین که می خوام بنویسم قاطی می کنم که چجوری بنویسم یعنی نمی دونم که باید رسمی باشه خودمونی باشه این قاطی کردن سوای مسائل دیگس که نمی دونم چی بنویسم و در رابطه با چی باشه و از کجا شروع کنم و تا کجا پیش برم از کی بگم چی بگم اصلا چرا بگم ...

     وقتی که نمی نویسم هزار تا موضوع تو ذهنم ول ول می خوره و هر کدامش کلم  می ترکونه از بس که چا می گیره ولی همین که میام بنویسم انگار که با پاک کن همشون فوت شدن رفتن هوا ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط هملت  | 

 

    به اون هایی که فکر می کنن که این وبلاگ چیزی برای خودش نمی شده باید بگم که کور خوندین درسته که نزدیک نمی دونم یک یا دوسالی هست که راه افتاده ولی مطمئن  طی برنامه ۵ ساله پنجم که هنوز در حال نگارش هست این وبلاگ هم راه خودش و پیدا می کنه. درسته که هی گیج و ویج می زنه ولی اینجوری نمی مونه درسته که .... ولی .....

آمین گوی بلند لال ممیران

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:27  توسط هملت  |