عصر گاه روزی از روزهای مهر ماه 87 بود همین چند ماه پیش را می گویم
دیگه هوا داشت کم کم تاریک می شد که از شرکت زدم بیرون، ناهار خیلی نخورده بود از زمانش هم بیش از چند ساعتی می گذشت از همان قدمهای اول متوجه شدم که گشنم شده ولی چاره ای نبود تا به منزل برسم
همانطورکه از کنار خیابان جمهوری بعد از چهار راه استانبول در قسمت پایین پیاده رو رد می شدم مغازه ها و دکانهای مختلف را بی توجه پشت سر می گذاشتم و غرق در افکار مبهم و کج و کوله خودم بودم که یهو حالتی غریب تمام وجودم را اشغال کرد و ذهنم را همانند مومی در خودش بلعید به خودم آمدم و دیدم که روحم از بدنم جدا گشته و به سمت عقب در حال خزیدن است بوی گس عجیب روغن سوخته و فلفل تند و ادویه هوش از سرهر کسی که تازه غدا خورده باشد هم میبرد چه برسد به آدم گشنه ای مثل من که نفهمیده بودم جوری به آنجا رسیده بودم، دیدم اگر دیر بجنبم روح مادر مرده دیگه از دست میرود و علی می ماند و حوضش به عقب برگشتم دیدم که روح بدبخت و فلک زده به هر جون کندی شده داره خودش می رسونه به سر در مغازه ای که بوی مسحور کننده ای از آن به بیرون شعله می کشید چند متری به عقب برگشتم تا ببیتم درون آن چه خبر است که دیدم قسمتی از شیشه مغازه با برچسبی پوشانده شده و شخصی پشت آن ایستاده و دستش در هوا می چرخد و بالا ، پایین ، جلو و عقب می رود و چیز درازی در دستش است خوب تر که دقت کردم ساندویچ فروشی را تشخیص دادم که آدمهایی در آن می لولیدند.
آنوقت بود که به روحم حق دادم که آنطور دیوانه وار بخواهد از کالبد خودش جدا شود و رد آن بوی گس را بگیرد و به پیش برود تا خواهش وجودش را از آن پر کند.
چاره ای نبود رفتم به طرف روحم خِرَش را گرفتم و کشان کشان به دنبال خودم کشیدم وبه زور به کالبد خالی از روحم تزریقش کردم و به راه خودم تا منزل به امید مفری برای رهایی از این همه درد جانکاه ادامه دادم
سخت و طاقت فرسا بود